غزل شمارهٔ 880

Toggle stanza 1
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند
1

مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند

طاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند

2

صورتگری نقش خود از جان کند سخن

چون روی او بدید سخن مختصر کند

3

او پرده بگرفت، بگویید باد را

تا خان و مان گل همه زیر و زبر کند

4

کنعان خراب گشت ز اخوان روزگار

باشد کسی که یوسف ما را خبر کند

5

گویند دوستان دگر کن به جای او

من می کنم، اگر این دل بدخو به در کند

6

دی پاره کرد سینه مجروح من سرش

در آدمی مگو که به دیوار اثر کند

7

اندیشه من از دل خودکام خسرو است

صعب آتشی بود که سر از خاک در کند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor