غزل شمارهٔ 581
Toggle stanza 1یاری دل ما به رایگان برد
11
یاری دل ما به رایگان برد
تا دل طلبیم باز جان برد
22
عشق آمد و گردن خرد زد
دزد آمد و سر زپاسبان برد
33
آن کس که رهم زد آشنا بود
بر شحنه خبر نمی توان برد
44
ماندیم ازان حریف دل دزد
زد قلعه و مهره رایگان برد
55
ای ترک، که جنبش رکابت
از پنجه چابکان عنان برد
66
بگذار که در وحل بمیرم
این لاشه که آب کاروان برد
77
دی بر تو به کشتنم گمان داشت
شد عاقبت آنچه او گمان برد
88
عاشق نه خود از در تو شد دور
با زاغ چه حیله کاستخوان برد؟
99
لیکن ز جفای تو تظلم
خواهم بر شاه کامران برد
1010
جمشید زمان که در بلندی
ایوانش سبق ز آسمان برد
1111
جان دادم و درد تو خریدم
این را تو بیر که خسرو آن برد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

