Toggle stanza 1
نامردم است، هر که درو نیست مردمی
1

نامردم است، هر که درو نیست مردمی

عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی

2

مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست

دیوی که جای کرده در اندام آدمی

3

وه این چه کوری است که در چارراه شرع

با صد هزار رهبر بیننده ره گمی

4

عمر روان چو آب و تو معمار قصر خاک

چو آب چشمه هست، چرا در تیممی؟

5

شرمی که بهر مال شوی بنده خزان

چون بنده خدایی و فرزند آدمی

6

چون بد کنی، بدیت بگویند، از آن مرنج

کان هم خودی که در حق خود در تکلمی

7

از برگ ریز یاد کن و دل منه به باغ

ای بلبلی که بر سر گل در ترنمی

8

امروز باژگونه مزن نعل اسپ خویش

فردا چو زیر خاک لگدکوب هر سمی

9

از تست بی نمازی خسرو، دلا که تو

مردار اوفتاده به چه بلکه در خمی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور