غزل شمارهٔ 756
Toggle stanza 1زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
11
زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد
22
در دلم گشت همان لحظه کز او جان نبرم
کز سر ناز، یکی غمزه پنهانم زد
33
یار پیکان زد و من در هوس آن مردم
که زنم بوسه بران دست که پیکانم زد
44
ای اجل، آن قدری صبر کن امروز که من
لذتی گیرم از آن زخم که بر جانم زد
55
دیدمش از پس عمری و همی مردم زار
تشنه در بادیه هجر که بارانم زد
66
خلق گویند بدینگونه چرایی، چه کنم؟
رهزنی آمد و راه دل ویرانم زد
77
نه من از خویش چنین سوخته خرمن شده ام
تو شدی شمع دل، آتش به جگر زانم زد
88
پادشه چوب خلیفه خورد و فخر کند
من درویش ز چوب تو که دربانم زد
99
بس نبوده ست پریشانی خسرو ز فلک
وه کجا هجر تو بر حال پریشانم زد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

