Toggle stanza 1
زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
1

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد

دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد

2

در دلم گشت همان لحظه کز او جان نبرم

کز سر ناز، یکی غمزه پنهانم زد

3

یار پیکان زد و من در هوس آن مردم

که زنم بوسه بران دست که پیکانم زد

4

ای اجل، آن قدری صبر کن امروز که من

لذتی گیرم از آن زخم که بر جانم زد

5

دیدمش از پس عمری و همی مردم زار

تشنه در بادیه هجر که بارانم زد

6

خلق گویند بدینگونه چرایی، چه کنم؟

رهزنی آمد و راه دل ویرانم زد

7

نه من از خویش چنین سوخته خرمن شده ام

تو شدی شمع دل، آتش به جگر زانم زد

8

پادشه چوب خلیفه خورد و فخر کند

من درویش ز چوب تو که دربانم زد

9

بس نبوده ست پریشانی خسرو ز فلک

وه کجا هجر تو بر حال پریشانم زد

Sources

Persian text source: Ganjoor