غزل شمارهٔ 1198

Toggle stanza 1
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
1

دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش

معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش

2

گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی

زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش

3

گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی

من از خود بی خبر، مشغول در نظاره رویش

4

به نرمی شانه کن در مویش، ای مشاطه کز دردش

رگ جان بگسلد ما را، مبادا بگسلد مویش

5

گذشته ست آن که مستم کردی از بویش، صبا، اکنون

خرابم هم به بوی خود که از من می زند بویش

6

رخی بر خاک می سایم کیم من تا قبول افتد

نماز ناروای من به محراب دو ابرویش

7

ازان ابروی کژ کو با کمان هندوان ماند

نزد جز تیر زهر آلود بر جان چشم هندویش

8

چه عیش است اینکه من این جا و جان من بر رعنا

دوان سرگشته همچون گرد بادی بر سر کویش

9

دل گم کرده می جستم میان خاک کوی او

به خنده گفت چون خسرو نخواهی یافت، می جویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش

سر افتاده‌ای دارم که پیشانی‌ست زانویش

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1830

صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش

که رنگم می‌پرد گر می‌تپد گرد از سرکویش

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1832

طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش

بنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1834

چه نسبت بانسیم مصر دارد شوخی بویش؟

که خون رامشک سازد در دل صیاد، آهویش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4965

رگ لعل است ازدلهای خونین قد دلجویش

زجانهای پریشان رشته جان است هرمویش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4966

کجا چشم ترمن زهره دارد بنگرد سویش؟

که می ساید به ابر از بس بلندی تیغ ابرویش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4967

چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش

که پهلو می زند با طاق نیسان طاق ابرویش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4968

ز جولان نظر مجروح می شد روی نیکویش

چسان دل داد خط را کاین چنین استاد بررویش ؟

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4969

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور