غزل شمارهٔ 1917

Toggle stanza 1
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای
1

در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای

تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای

2

تن من موی شده، غم نیز گرهی شد در وی

ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشای

3

می کنم هر نفسی ناله ز دم دادن تو

کاستخوان تهیم در دم سردت چون نای

4

در پیت رفت دل سوخته و داغ بماند

خستگی چون برود داغ بماند بر جای

5

وای کردم که مگر غم ز دلم برخیزد

گر دل این است ازو هیچ نخیزد جز وای

6

دل درین بود که ناگاه بدیدم رخ دوست

باز دیوانه شد این عقل نصیحت فرسای

7

عشق می گفت که خسرو، تو مرا می دانی

چون امان یافته ای پیش دلیری منمای

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور