Toggle stanza 1
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده
1

ای عشقت آتشی به همه شهر درزده

و آن آتش از درونه من شعله بر زده

2

هر روز چشم مست تو در کاروان صبر

بیرون کشیده تیغ و ره خواب و خور زده

3

مژگان تو به هر زدن چشم بهر قتل

آراسته دو لشکر و بر یکدگر زده

4

هر تیر کز اشارت تو راست کرده چشم

آن تیر راست کرده مرا بر جگر زده

5

لب تو مکن به پاسخ تلخ و مرا مکش

زان لعل آب کرده و اندر شکر زده

6

نی چشم تو زده ست مرا تیر، بلکه هست

هم چشم من مرا ز گشاد نظر زده

7

اینک ز چشم من به تو آمد به مستغاث

خون جگر به دامن تو دست تر زده

8

چون شانه تو مانده ام از دست موی تو

پایی به گل بمانده و دستی به سر زده

9

دل بر گرفته از تو چرا نشکند دلم؟

چون سنگ برگرفته ای و بر گهر زده

10

تو تیغ جور بر سر من می زنی و من

آیم همی به کوی تو هر روز سر زده

11

هر شب زده ز جور تو خسرو هزار آه

هر چند گفته بیش مزن، بیشتر زده

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…