غزل شمارهٔ 1748

Toggle stanza 1
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده
1

ای عشقت آتشی به همه شهر درزده

و آن آتش از درونه من شعله بر زده

2

هر روز چشم مست تو در کاروان صبر

بیرون کشیده تیغ و ره خواب و خور زده

3

مژگان تو به هر زدن چشم بهر قتل

آراسته دو لشکر و بر یکدگر زده

4

هر تیر کز اشارت تو راست کرده چشم

آن تیر راست کرده مرا بر جگر زده

5

لب تو مکن به پاسخ تلخ و مرا مکش

زان لعل آب کرده و اندر شکر زده

6

نی چشم تو زده ست مرا تیر، بلکه هست

هم چشم من مرا ز گشاد نظر زده

7

اینک ز چشم من به تو آمد به مستغاث

خون جگر به دامن تو دست تر زده

8

چون شانه تو مانده ام از دست موی تو

پایی به گل بمانده و دستی به سر زده

9

دل بر گرفته از تو چرا نشکند دلم؟

چون سنگ برگرفته ای و بر گهر زده

10

تو تیغ جور بر سر من می زنی و من

آیم همی به کوی تو هر روز سر زده

11

هر شب زده ز جور تو خسرو هزار آه

هر چند گفته بیش مزن، بیشتر زده

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…