غزل شمارهٔ 871
Toggle stanza 1کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
11
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
دردی ست در دلم که به درمان نمی شود
22
می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم
دیوانگی من چو به پایان نمی شود
33
رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک
جان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود
44
جانم فدای نرگس او باد هر زمان
خون می کند هزار و پشیمان نمی شود
55
دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچ
این کافر قدیم مسلمان نمی شود
66
آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست تو
گویی نه عاشق است که بی جان نمی شود
77
خسرو که هست سوخته و خام سوز عشق
آتش زنش که پخته و بریان نمی شود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

