غزل شمارهٔ 4298
Toggle stanza 1از خط گرفته آن مه تابان نمی شود
11
از خط گرفته آن مه تابان نمی شود
این مور بار دست سلیمان نمی شود
22
بر روی خویش تیغ چرا می کشی عبث
این دل سیه به تیغ مسلمان نمی شود
33
از ماهتاب خواب سبک می شود گران
موی سفید مانع عصیان نمی شود
44
سامان پذیر چون شود از تاج زرنگار
از داغ هر سری که به سامان نمی شود
55
آن را که دستگاه سخاوت بود وسیع
دلتنگ از فضولی مهمان نمی شود
66
این تنگیی که در دل من خانه کرده است
قانع ز من به چاک گریبان نمی شود
77
پروای حرف پوچ ندارند بیخودان
دست ز کار رفته مگس ران نمی شود
88
طوطی ز معنی سخن خویش غافل است
هر کس سخنورست سخندان نمی شود
99
هر دل که داغ حسن گلو سوز تشنگی است
منت پذیر چشمه حیوان نمی شود
1010
با چار موجه مشت خسی چون طرف شود
صائب حریف شورش دوران نمی شود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

