Toggle stanza 1
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
1

کاری ست در سرم که به سامان نمی شود

دردی ست در دلم که به درمان نمی شود

2

می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم

دیوانگی من چو به پایان نمی شود

3

رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک

جان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود

4

جانم فدای نرگس او باد هر زمان

خون می کند هزار و پشیمان نمی شود

5

دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچ

این کافر قدیم مسلمان نمی شود

6

آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست تو

گویی نه عاشق است که بی جان نمی شود

7

خسرو که هست سوخته و خام سوز عشق

آتش زنش که پخته و بریان نمی شود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 871 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood