غزل شمارهٔ 870
Toggle stanza 1دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشود
11
دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشود
دل پاره گشت و درد تو زائل نمیشود
22
مه میشود مقابل روی تو هر شبی
یک روز با رخ تو مقابل نمیشود
33
رویم زر است و بر در تو خاک میکنم
وصل تو کیمیاست که حاصل نمیشود
44
شد اشک من حمایل گردون ز دست تو
دستم به گردن تو حمایل نمیشود
55
بنشستهام به غم که ز عشق تو خاستن
با آنکه جان همیشودم، دل نمیشود
66
دل منزل غم آمد و از رهزنان هجر
یک کاروان صبر به منزل نمیشود
77
خسرو در اوفتاد به غرقاب آرزو
چون کشتی مراد به ساحل نمیشود
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

