غزل شمارهٔ 433
شاعر: جامی
Toggle stanza 1بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده
به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را
که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده
رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب
که دید آینه ای اینچنین جلا کرده
بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ
بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده
فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل
به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده
هزار جان گرامی فدای خنجر او
که بند بند مرا پرسشی جدا کرده
چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی
به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مهی در آمده و در درونه جا کرده
برفته جان و به تو جای خود رها کرده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1753
چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده
ربوده جان ز من و کالبد رها کرده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1754
رسید یار طریق جفا رها کرده
گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 871
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

