غزل شمارهٔ 98
شاعر: جامی
Toggle stanza 1در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود
در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود
در خراسانم دل از سودای او شیدا شود
ور رسد اینجا خبر کافروخت شمعی رخ به شام
جان من پروانه سان از شوق ناپروا شود
کیست جز من آن کز اول پای در غوغا نهد
چون ز شهر آشوب ماهی شهر پرغوغا شود
آتش افتد در من از غیرت که چون آن من نیم
هر که را بینم که از عشق بتی رسوا شود
تا نباشد غیر من عاشق به عالم کاشکی
در دلم غم های عشق عاشقان یکجا شود
بس که گیرد درد جویایی عشقم هر شبی
اشک و آه من زمین گرد و فلک پیما شود
تنگیی دارد دل جامی برون از قید عشق
تا نگردد در سر زلفی گره کی وا شود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 680
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2655
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود
قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2656
هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود
هر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2657
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود
چون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2658
بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشود
آن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 151
گر ز هجران چشم من زینگونه خون پالا شود
جای آن دارد که گرد من ز خون دریا شود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

