غزل شمارهٔ 99
Toggle stanza 1تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختند
11
تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختند
در دل عشاق محنت دیده چاک انداختند
22
نقد دل نامد به کف گرچه پی آن گمشده
آن رخ و زلف غبارآلوده خاک انداختند
33
بویی از میخانه زد بر ساکنان صومعه
جویها در صحن آن کندند و تاک انداختند
44
کم طلب اشک نیاز از دیده آلودگان
زانکه این گوهر به دامنهای پاک انداختند
55
شد دو چشمت غمزه زن در خاک و خون غلطید دل
مرغ مسکین را به زخمی در طپاک انداختند
66
بر مغان بویی زد از لعل لب میگون تو
صیت میخواری درین دیر مغاک انداختند
77
دست زد جامی به مسکین صولجان آن سوار
همچو گویش سر به میدان هلاک انداختند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

