غزل شمارهٔ 922
شاعر: جامی
Toggle stanza 1ای بر سمن از سنبل تر بسته نقابی
11
ای بر سمن از سنبل تر بسته نقابی
در گردن جان هر خم زلف تو طنابی
22
تو تاب نظر ناری و من طاقت دیدار
ای کاش ببندی به رخ خویش نقابی
33
ای از پس عمری بر ما آمده تا چند
خاموش نشینی نه سوالی نه جوابی
44
ذوقی ندهد عشق اگر جانب عاشق
نبود گله ای وز طرف دوست عتابی
55
خواهم به سر کوی تو ز آب مژه خون خورد
تا هست درین شهر نصیبم دمی آبی
66
گیرم نگشایی نظر مهر به سویم
کم زانکه نگاهی بکنی بهر ثوابی
77
جامی که به تحصیل فنون عمر به سر برد
بی حاشیه شوق تو نگذاشت کتابی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

