غزل شمارهٔ 517
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
11
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
شیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی
22
از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین
گر باز کنند از شکن زلف تو تابی
33
بر دیده صاحبنظران خواب ببستی
ترسی که ببینند خیال تو به خوابی
44
از خنده شیرین نمکدان دهانت
خون میرود از دل چو نمکخورده کبابی
55
تا عذر زلیخا بنهد منکر عشاق
یوسف صفت از چهره برانداز نقابی
66
بیروی توام جنت فردوس نباید
کاین تشنگی از من نبرد هیچ شرابی
77
مشغول تو را گر بگذارند به دوزخ
با یاد تو دردش نکند هیچ عذابی
88
باری به طریق کرمم بنده خود خوان
تا بشنوی از هر بن موییم جوابی
99
در من منگر تا دگران چشم ندارند
کز دست گدایان نتوان کرد ثوابی
1010
آب سخنم میرود از طبع چو آتش
چون آتش رویت که از او میچکد آبی
1111
یاران همه با یار و من خسته طلبکار
هر کس به سر آبی و سعدی به سرابی
زمین

