غزل شمارهٔ 921
شاعر: جامی
Toggle stanza 1زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی
11
زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی
چاره وصل است برانگیز خدایا سببی
22
جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل
عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی
33
چون نیامد ادب بزم وصال از من مست
دمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی
44
ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاست
هرگز از بلبل این باغ نوای طربی
55
سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیب
نکند از تن رنجور من احساسی تبی
66
طلب روز و دعای شبم این کرد اثر
که نه روزی شودم وصل میسر نه شبی
77
جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و درد
گر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

