غزل شمارهٔ 29

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

Toggle stanza 1
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست
1

پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست

دست بسیار است جان من بلی بالای دست

2

میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دید

آری آری مایل پستیست همتهای پست

3

مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرود

بت پرست از بت پرست و خودپرست از خود نرست

4

درشب هجران هجوم آورد بر من تاب تب

دل طپید از بیم و تن لرزید لیکن نبض جست

5

بود سینه منزل دل نیز لیکن تیر تو

چون رسید از ره گذشت از سینه و در دل نشست

6

پارسا مسکین زبیم دین خود از زلف تو

می هراسد همچو مرغ از دام و چون ماهی ز شست

7

وصف تو جامی رقم می زد نمودی خط سبز

خامه را بشکست از شرم و ورق را برشکست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 209

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 210

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096

بی محابا در میان نازکش انداخت دست

ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1206

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1213

وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست

جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1215

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور