غزل شمارهٔ 210

Toggle stanza 1
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست
1

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

2

عاشقان گشته به راهت خاک و من در غیرتم

کان غبار غیر بر دامان تو خواهد نشست

3

تو سنت در سینه من نعل در آتش نهاد

هست از آنجا آتشی کز نعل یکران تو جست

4

سوختی جان مرا و حال من پرسی که چیست

ای عفاک الله، چه گویم جان من هست، آن چه هست

5

آبروی من که رفت از تو، اگر خون ریزیم

هم به آب روی پاکان که نشویم از تو دست

6

صد هزار امضای دستور خرد را محو کرد

زلف تو، گر عامل دلهاست یا خوان شکست

7

من ز خوان خود خراب و در کمین جان خیال

دزد کرد آن گرد کالا، باده نوش افتاده مست

8

وه که کینش بود با خسرو که از خونش بگشت

وز پی دشواری جان کندنش از غمزه خست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا؟ گفت: آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم!

آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید

جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 26

باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات

جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 3

گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست

گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 101

پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست

دست بسیار است جان من بلی بالای دست

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 29

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 42

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096

بی محابا در میان نازکش انداخت دست

ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1206

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1213

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور