غزل شمارهٔ 381
شاعر: جامی
Toggle stanza 1کسی کو شب به بالین من بیمار میگردد
کسی کو شب به بالین من بیمار میگردد
دلش از نالههای زار من افگار میگردد
غم من خور خدا را پیشتر زان دم که گویندت
فلان دیوانه گشته گرد هر بازار میگردد
رخت بنما که بر من جان سپردن در دم آخر
ز محرومی دیدار این چنین دشوار میگردد
خوش آن روزی که گفتی با رفیقان چون مرا دیدی
که این مسکین به کوی ما چرا بسیار میگردد
اجل بس نیست گویی بهر خونریز دلافگاران
که با آن داغ هجران تو اکنون یار میگردد
مه مقصود روی از مطلع امید ننماید
به رغم من چنین کین چرخ کژرفتار میگردد
به کویت خاک شد عاشق ولی با صد غم و حسرت
هنوزش جان به گرد آن در و دیوار میگردد
تو خوش بر مسند راحت به خواب نازی و جامی
به گرد کوی تو تا صبحدم بیدار میگردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
همه شب در دلم آن کافر خونخوار میگردد
حریر بسترم در زیر پهلو خار میگردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 442
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد
به هرجا پا زنم آیینهای بیدار میگردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 950
نسیم نوبهاران بر دماغم بار میگردد
گل بیخار در پیراهن من خار میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2839
سخنسنجی سرآمد در فن گفتار میگردد
که چون پرگار گرد نقطهای صدبار میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2840
ز خط آیینه روی که جوهردار میگردد؟
که در پیراهن آیینه جوهر خار میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2841
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

