Toggle stanza 1
نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد
1

نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد

که می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد

2

چو اندوه دل محزون من تسکین نمی یابد

چه حاصل زانکه چون من دیگری را دل حزین گردد

3

سواد دیده را مردم تو بودی کی بود یارب

که این ویرانه یک بار دگر مردم نشین گردد

4

پس از عمری دمی خوش گر برآید از دلم بی تو

به لب ناآمده در سینه آه آتشین گردد

5

ازان شیرین زبان هر شب جدا تا روز می سوزم

چو آن مومی که محروم از وصال انگبین گردد

6

به قد هر که برد تیغ هجران خلعت دردی

سرشک لعل من آن را طراز آستین گردد

7

ازان گم گشته در زیر زمین جامی کجا یابد

نشان گر فی المثل گرد همه روی زمین گردد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور