غزل شمارهٔ 2839

Toggle stanza 1
نسیم نوبهاران بر دماغم بار می‌گردد
1

نسیم نوبهاران بر دماغم بار می‌گردد

گل بی‌خار در پیراهن من خار می‌گردد

2

تن خاکی نگیرد پیش راه پاکدامانان

که در بر روی یوسف باز از دیوار می‌گردد

3

نهد احسان ساقی تاج لعل از باده‌اش بر سر

سر هرکس که در میخانه بی‌دستار می‌گردد

4

چنان ترسیده است آیینه‌ام از پرتو منت

که از صیقل جهان بر دیده من تار می‌گردد

5

ز سختی‌های دوران می‌شود دشوارها آسان

مصور صورت شیرین درین کهسار می‌گردد

6

نباشد در جگر آب مروت بحر را، ورنه

چو گوهر جام ما از قطره‌ای سرشار می‌گردد

7

ندارد با زمین گیران غفلت گفت‌وگو سودی

ره خوابیده کی ز آواز پا بیدار می‌گردد؟

8

نگردانند از سنگ ملامت رو خداجویان

که چون سیلاب سنگین شد سبک‌رفتار می‌گردد

9

درشتی‌های ره را عذرخواهی نیست چون منزل

اگر مردن نباشد زندگی دشوار می‌گردد

10

در ایام کهنسالی ز دنیا رو به عقبی کن

که می‌افتد به هرسو مایل این دیوار می‌گردد

11

ز بی‌آرامی از نقش مراد افتاده‌ای غافل

چو شد استاده آب آیینه گلزار می‌گردد

12

در پوشیده سد ره شود مهمان غیبی را

گران‌خوابی حجاب دولت بیدار می‌گردد

13

دل روشن ز حرف و صوت هیهات است بگشاید

بر این آیینه عکس طوطیان زنگار می‌گردد

14

چرا اندیشم از زخم زبان ناصحان صائب؟

که سوهان از درشتی‌های من هموار می‌گردد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور