غزل شمارهٔ 2840
شاعر: صائب
Toggle stanza 1سخنسنجی سرآمد در فن گفتار میگردد
سخنسنجی سرآمد در فن گفتار میگردد
که چون پرگار گرد نقطهای صدبار میگردد
ندارد همچو من دیوانهای دامان این صحرا
که کوه از نالهام کبک سبکرفتار میگردد
حذر کن زینهار از اتفاق دشمن عاجز
که چون پیوسته گردد مور با هم مار میگردد
ندارد در جگر آب مروت ابر دریا دل
وگرنه ظرف ما از قطرهای سرشار میگردد
حباب از ترک سر در یک نفس دریای گوهر شد
خوشا مستی که در میخانه بیدستار میگردد
نماند از درد و داغ عشق آهم در جگر صائب
نسیم از جوش گل بیرون این گلزار میگردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
همه شب در دلم آن کافر خونخوار میگردد
حریر بسترم در زیر پهلو خار میگردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 442
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد
به هرجا پا زنم آیینهای بیدار میگردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 950
کسی کو شب به بالین من بیمار میگردد
دلش از نالههای زار من افگار میگردد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381
نسیم نوبهاران بر دماغم بار میگردد
گل بیخار در پیراهن من خار میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2839
ز خط آیینه روی که جوهردار میگردد؟
که در پیراهن آیینه جوهر خار میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2841
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

