غزل شمارهٔ 187

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: یش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 9

صنف: غزل

Toggle stanza 1
مشو فریفته حسن صورت ای درویش
1

مشو فریفته حسن صورت ای درویش

به روی شاهد معنی گشای دیده خویش

2

مکن به دیدن خوش قامتان به بالاروی

مباد مانی ازین کار و بار سر در پیش

3

ملاحت سخن عشق عاشقان دانند

نیافت چاشنی این نمک بجز دل ریش

4

طریق عقل رها کن که هیچ کس ننشست

به صدر قرب به تدبیر عقل دوراندیش

5

کجاست شحنه که تا شهر را بپردازد

ز سفلگان مسلمان نمای کافرکیش

6

شبان به خواب وز آن بی خبر که افتاده ست

هزار گرگ فزون در رمه به صورت میش

7

مده به مدرسه جامی ز سر وصل نشان

که بر فقیه نمی چسبد این سخن به سریش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به جد و جهد چو کاری نمی‌رود از پیش

به کردگار رها کرده به مصالح خویش

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 15

دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش

که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 290

رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور

به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 75

دلی که دید که غایب شده‌ست از این درویش

گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش؟

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 338

به شکر آنکه تو در خانه‌ای و اهلت پیش

نظر دریغ مدار از مسافر درویش

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 43

رود چگونه به این ضعف کار من از پیش ؟

که من به پای نسیم سحر روم ازخویش

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5023

کجاست نشتر مژگان دوست تا دل ریش

هزار چرخ زند بی خودانه بر سر بیش

عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 390

به اختیار تو در باختم ارادت خویش

کنون به لطف تو مستغنیم من درویش

نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 323

عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند، چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی؟

گفت: من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد، و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند، و در مدت یک ماه همه را صرف کرد، چنانچه به قرض محتاج شد.

جامیبهارستانروضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)بخش 8

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور