غزل شمارهٔ 142
شاعر: جامی
Toggle stanza 1نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است
گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است
بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر
در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است
اگر کنند به گل نازنین تنش را باد
رود ز تاب تعالی الله این چه لطف تن است
کله شکسته کمر بسته برگذشت از من
گذشت عمری و آن مشکل پیش چشم من است
چو در نظاره آن روی می توان مردن
مرا هزار شکایت ز جان خویشتن است
چو گفتمش سخن تلخ چند گفت به ناز
که شرم دار نه آخر ازین لب و دهن است
اگر به کوی تو جامی کشد فغان ای سرو
مگیر خورده که او عندلیب این چمن است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 327
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
سیاه روی عقیق از جدایی یمن است
کبود چهره یوسف ز دوری وطن است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1724
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

