غزل شمارهٔ 107
شاعر: جامی
Toggle stanza 1در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
11
در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت
22
این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران
من کیستم که باشم شایسته وصالت
33
تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی
جان باد دستمزدت تن باد پایمالت
44
دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم
هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت
55
بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت
به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت
66
تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم
هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت
77
جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو
ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

