غزل شمارهٔ 407
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
11
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
22
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
33
گر رَوی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغِ تو به خورشید رسد صد پرتو
44
تکیه بر اخترِ شبدزد مکن کاین عیار
تاجِ کاووس ببرد و کمرِ کیخسرو
55
گوشوارِ زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دورِ خوبی گذران است نصیحت بشنو
66
چشمِ بد دور ز خالِ تو که در عرصهٔ حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
77
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمنِ مه به جُوی خوشهٔ پروین به دو جو
88
آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
«فانکحوا» بیش نخوانده ست ز قرآن و «کلوا»
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 408
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو
بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 795
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2218
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2222
کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو
مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6507
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 62

