غزل شمارهٔ 73

Toggle stanza 1
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلست
1

لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلست

آنچنان تنگست دست من که پنداری دلست

2

هم به قدر جوشش دریا تنومندست موج

تیغ سیراب از روانی های خون بسملست

3

وای لب گر دل ز تاب تشنگی نگدازدم

میگساران مست و من مخمور و ساقی غافلست

4

در خم بند تغافل نالم از بیداد عمر

پرده ساز فغانم پشت چشم قاتلست

5

بس که ضبط مشق غم فرسود اعضای مرا

راز دل از همنشینانم نهفتن مشکلست

6

شهری دل نیست گر حسرت مر اینجا از چه رو

چشم اهل دل زبان دان نگاه سائلست

7

با همه نزدیکی از وی کام دل نتوان گرفت

تشنه ما بر کنار آب جو پا در گلست

8

در نورد گفتگو از آگهی وامانده ایم

پیچ و تاب ره نشان دوری سر منزلست

9

عقل در اثبات وحدت خیره می گردد چرا

هر چه جز هستی ست هیچ و هر چه جز حق باطلست؟

10

ما همان عین خودیم اما خود از وهم دویی

در میان و غالب ما و غالب حائلست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور