غزل شمارهٔ 14
شاعر: غالب دهلوی
Toggle stanza 1شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران را
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران را
جگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
ز پیکان های ناوک در دل گرمم نشان نبود
به ریگستان چه جویی قطره های آب باران را؟
بود پیوسته پشت صبر بر کوه از گرانجانی
چه افسون خوانده ای در گوش دل امیدواران را؟
کف خاکیم، از ما برنخیزد جز غبار آنجا
فزون از صرصری نبود قیامت خاکساران را
به ترک جاه گو تا گردش ایام برخیزد
که گلخن تاب دائم در نظر دارد بهاران را
درآ بیخود به بازیگاه اهل حسن تا بینی
به روی شعله گرم مشق جولان نی سواران را
نگشت از سجده حق جبهه زهاد نورانی
چنان کافروخت تاب باده روی باده خواران را
دریغ آگاهیی کافسردگی گردد سر و برگش
ز مستی بهره جز غفلت نباشد هوشیاران را
ز غیرت می گدازد در خجالتگاه تأثیرم
زبون دیدن به دست شیشه سازان کوهساران را
به رنجم غالب از ذوق سخن، خوش بودی ار بودی
مرا لختی شکیب و پاره ای انصاف یاران را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را
کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
ز منع افزون شود شوق گرستن بی قراران را
که افزاید رسایی از گره در رشته باران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را
گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را
صفای ماه باشد جبهه شب زنده داران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 411
نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران را
به مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

