غزل شمارهٔ 15

Toggle stanza 1
نوید التفات شوق دادم از بلا جان را
1

نوید التفات شوق دادم از بلا جان را

کمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را

2

پرستارم جگر درباخت یارب در دل اندازش

ز بی تابی به زخمم سرنگون کردن نمکدان را

3

چنان گرم ست بزم از جلوه ساقی که پنداری

گداز جوهر نظاره در جامست مستان را

4

ندارم شکوه از غم با هجوم شوق خرسندم

ز جا برداشت جوش دل همانا داغ هجران را

5

قضا از نامه آهنگ دریدن ریخت در گوشم

ز پشت ناخنم نسترده نقش روی عنوان را

6

به تن چسبید بازم از نم خونابه پیراهن

خراش سینه سطر بخیه شد چاک گریبان را

7

به جرم تاب ضبط ناله با من داوری دارد

ز شوخی می شمارد زیر لب دزدیدن افغان را

8

هنوز آیینه ما می پذیرد عکس صورتها

چو ناصح خنده زد اندر دل افشردیم دندان را

9

تکلف بر طرف، لب تشنه بوس و کنارستم

ز راهم بازچین دام نوازشهای پنهان را

10

به مستی گر به جنت بگذری زنهار نفریبی

سرابی در رهستی تشنه دیدار جانان را

11

چمن سامان بتی دارم که دارد وقت گل چیدن

خرامی کز ادای خویش پر گل کرده دامان را

12

به انداز صبوحی چون به گلشن ترکتاز آری

پریدن های رنگ گل شفق گردد گلستان را

13

کباب نوبهار اندر تنور لاله می سوزد

چه فیض از میزان لاابالی پیشه مهمان را

14

چه دود دل چه موج رنگ در هر پرده از هستی

خیالم شانه باشد طره خواب پریشان را

15

به شبها پاس ناموست ز خویشم بدگمان دارد

ز شور ناله می ریزم نمک در دیده دربان را

16

ز مستی محو پاکوبی بود هر گردباد اینجا

رواج خانقاهست از کف خاکم بیابان را

17

رسیدن‌های منقار هما بر استخوان غالب

پس از عمری به یادم داد رسم و راه پیکان را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گه از می تلخ می‌کن آن دو لعل شکرافشان را

که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4

برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را

مرا بگذار تا می‌بینم آن سرو خرامان را

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 65

شدی پیر و همان در بند غفلت می‌کنی جان را

به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 133

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را

که‌بینایی چو چشم‌ازسرمه‌ممکن نیست‌مژگان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 134

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 136

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 58

نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را

اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400

به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را

غبار خط لب بام است این خورشید تابان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401

ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را

رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402

ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان را

مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 403

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور