غزل شمارهٔ 65

Toggle stanza 1
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
1

برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را

مرا بگذار تا می‌بینم آن سرو خرامان را

2

گرفتار خیالات لبش گشتم همین باشد

اثر هرگه مگس در خواب ببیند شکرستان را

3

به این مقدار هم رنجی بر آن خاطر نمی‌خواهم

که از خونم پشیمانی بود آن ناپشیمان را

4

سیه کردی سر خط تا نخوانم نامه حسنت

مرا بگذار تا باری ببوسم مهر عنوان را

5

مپرس ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت

که من دیری‌ست کز یادش فرامش کرده‌ام جان را

6

زنندم سنگ چون بهرت تو هم بفرست یک سنگی

که میرم هم در آن ذوق و به جان بوسه دهم آن را

7

ورت بدنامی است از من، به یک غمزه بکش زارم

چرا بر خویش مشکل می‌کنی این کار آسان را

8

چو خواهی کشتن، ای جان، زینهار یک سخن بشنو

یک امروزی شفیع من کن آن لب‌های خندان را

9

بدو گفتم که چون کشتی مرا تر کن زبان باری

بگفت افتاد چون صیدم چه حاجت تیرباران را

10

نباشد دولتی زلف درازت را ازان بهتر

که روبد آستان قصر سلطان ابن سلطان را

11

خلیفه قطب دنیا آن مبارک شاه دین‌پرور

که او قطب یگانه‌ست، ار بود دو قطب دوران را

12

هنوز ایمان و دین بسیار غارت کردنی داری

مسلمانی بیاموز آن دو چشم نامسلمان را

13

پریشانی که من دارم ز زلفت هم مرا بادا

چگونه گوید این خسرو که آن زلف پریشان را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شدی پیر و همان در بند غفلت می‌کنی جان را

به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 133

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را

که‌بینایی چو چشم‌ازسرمه‌ممکن نیست‌مژگان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 134

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 136

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 58

نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان را

اگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400

به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را

غبار خط لب بام است این خورشید تابان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 401

ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را

رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 402

ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان را

مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 403

مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را

که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 404

چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟

که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 405

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور