غزل شمارهٔ 411
Toggle stanza 1فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را
11
فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را
صفای ماه باشد جبهه شب زنده داران را
22
نه هر آهی قبول افتد، نه هر اشکی اثر دارد
یکی گوهر شود از صد هزاران قطره، باران را
33
نسیم ناامیدی، بد ورق گرداندنی دارد
مکن نومید از درگاه خود امیدواران را
44
تو و دلجویی عاشق، زهی اندیشه باطل!
غبار خط مگر آرد به یادت خاکساران را
55
به دست زنگیان آیینه دادن نیست بینایی
مده ساغر به کف تا می توانی هوشیاران را
66
چه خونها می خورد برق حوادث از رگ جانم
نگیرد هیچ آتشدست، نبض بی قراران را!
77
نمی سازد به برق و باد شوق بی قرار من
همان بهتر که بگذارم به جا، دامن سواران را
88
ز سنگ کودکان مجنون بی پروا چه غم دارد؟
محابا نیست از سنگ محک، کامل عیاران را
99
دل صائب چسان از عهده صد غم برون آید؟
سپندی چون کند تسخیر، این آتش عذاران را؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را
کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران را
جگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 14
ز منع افزون شود شوق گرستن بی قراران را
که افزاید رسایی از گره در رشته باران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را
گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران را
به مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412

