غزل شمارهٔ 67
شاعر: غالب دهلوی
Toggle stanza 1به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارست
11
به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارست
چو ما به دام تمنای خود گرفتارست
22
تمام زحمتم، از هستیم چه می پرسی؟
ز جسم لاغر خویشم به پیرهن خارست
33
صلای قتل ده و جانفشانی ما بین
برای کشتن عشاق وعده بسیارست
44
ستم کش سر ناموس جوی خویشتنم
که تا ز جیب برآمد به بند دستارست
55
به شب حکایت قتلم ز غیر می شنود
هنوز فتنه به ذوق فسانه بیدارست
66
به قامت من از آوارگی ست پیرهنی
که خار رهگذرش پود و جاده اش تارست
77
بیا که فصل بهارست و گل به صحن چمن
گشاده روی تر از شاهدان بازارست
88
غمم شنیدن و لختی به خود فرو رفتن
خوشا فریب ترحم چه ساده پر کارست
99
فناست هستی من در تصور کمرش
چو نغمه ای که هنوزش وجود در تارست
1010
ز آفرینش عالم غرض جز آدم نیست
به گرد نقطه ما دور هفت پرگارست
1111
نگاه خیره شد از پرتو رخش غالب
تو گویی آینه ما سراب دیدارست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

