غزل شمارهٔ 715
Toggle stanza 1سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
11
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
22
مردان راهبین را در گبرکی کشیده
رندان رهنشین را میخانه در گشاده
33
با گوشهای نشسته دست از جهان بشسته
در پیش دردنوشان بر پای ایستاده
44
اندر میان مستان چندان گناه کرده
کز چشم خلق عالم یکبارگی فتاده
55
هرجا که مفلسان را جمعیتی است روزی
ماییم جان و دل را اندر میان نهاده
66
ما خود کهایم ما را خون ریختن حلال است
رهزن شدند ما را مشتی حرامزاده
77
زنهار الله الله تا کی ز کفر و ایمان
گه روی سوی قبله گه دست سوی باده
88
نه مؤمنم نه کافر گه اینم و گه آنم
رفتم به خاک تاریک از هر دو خر پیاده
99
عطار اگر دگر ره در راه دین درآیی
دل بایدت که گردد از هرچه هست ساده
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
من در میانه پیری دین را به باد داده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1743
عید است و موسم گل، ساقی بیار باده
هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 48
در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟
بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاهزاده؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2389
آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2390
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6641

