صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
  4. »بخش 1 - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم

بخش 1 - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون تو بر ذرهّ‌ای حساب کنی

ور به شبهت بُوَد عتاب کنی

22

ور حرامی بود عذاب دهی

روز محشر بدان عقاب دهی

33

کی پسندی ز بنده ظلم و خطا

ور تو رانی چرا دهی تو جزا

44

چون حوالت کنم گنه به قضا

گفته در نامه کفر لایرضی

55

خود گنه می‌کنیم و داده رضا

پس حوالت کنیم سوی قضا

66

ای ترا راه گشته رای و قیاس

بتر از راه و رای خود مشناس

77

راه دینست محکم تنزیل

شرح آن مرتضی دهد تأویل

88

جز از این جمله ترّهات شمر

کار خود کن به قول کس منگر

99

پادشاها مرا بدین بمگیر

خود کنم خود کشم جزا و زحیر

1010

در صفات تو ظلم نتوان گفت

با سگی در جوال نتوان خفت

1111

ره نمودی رُسل فرستادی

بر تو جایز کجاست بیدادی

1212

گر تو بر بنده کفر خواسته‌ای

وز مکافات آن نکاسته‌ای

1313

این معانی به ظلم شد منسوب

ای منزّه ز ظلم و جور و عیوب

1414

آنچه ما را به ظلم شد باره

بود از نفس شوم امّاره

1515

او ترا راه راست بنمودست

گر تو بر ره روی ترا سودست

1616

گر به بد نفس تو شود مایل

اینت ظلمی عظیم و بس هایل

1717

آنکه او از تو راستی خواهد

گویدت گر بدی کنی شاید

1818

انبیا را بگو به چه فرستاد

چون وی افکند ظلم را بنیاد

1919

به بدی حاجت رسل نبود

بحر باشد جهان و پل نبود

2020

هرکسی از بَد آنچه بتواند

با کسان در جهان همی راند

2121

نیست حاجت به نامه و پیغام

بر من و بر تو گشت کار تمام

2222

خواجه در خواب غفلتی پیوست

روز محشر ترا که گیرد دست

2323

از تو پرسند روز رستاخیز

کای به خواب اندرون یکی برخیز

2424

بازگو تا بدی چرا کردی

مال ایتام و بیوه چون خوردی

2525

بی‌گنه را چرا تو خون‌ریزی

تو چه گویی مگر که بستیزی

2626

پیش‌گیری مگر ره انکار

گردی از کرده‌های خود بیزار

2727

یا بگویی تو خواستی بر من

بر تو پیدا شود عنا و محن

2828

خیز و بیهوده ترّهات مگوی

خویشتن را ره صلاح بجوی

2929

چون ز شمشیر لعین خدای به حق

برسد این یک سخن بگو مطلق

3030

که چرا قرّة‌العیون رسول

گشت بر دست شوم تو مقتول

3131

گوید آن سگ که آن قضای تو بود

وآن چنان فعل بد رضای تو بود

3232

گفته باشد خدای را ظالم

که نباشد به کار در عالم

3333

سوز احمد خدای کی خواهد

جگر از وی جدای کی خواهد

3434

چه گنه کرد کین جزایش بود

که برین ظلمها رضایش بود

3535

دل بیمار را دوا بتوان

حمق را هیچ‌گونه چاره مدان

3636

خواجه بیمار و برده از هوسی

بار خود سوی باردان کسی

3737

در شبی باش تا سپیدهٔ بام

خواب و یقظت بدان ز ناس نیام

3838

بیش از این با تو گفت نتوانم

که نه من هدهد سلیمانم

3939

کز سبا مر ترا کنم آگاه

تا بیابی به سوی دانش راه

4040

این احاطت مراست کز بلقیس

آگهم نیستم چو تو ابلیس

4141

ور بگویم تو هم نیاموزی

خرقه تا کی دری و کی دوزی

4242

یعلمون را خدای در قرآن

پیش لایعلمون نهاد مکان

4343

زین سخن بس کنم که ننیوشی

ور به عمر اندرون بسی کوشی

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

اندرین عصر بوالفضولی چند

کرده از بر دو فصلک از ترفند

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 2 - فی شکایة اهل الزمان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور