صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
  4. »بخش 37 - اندر هجو حکیم طالعی گوید

بخش 37 - اندر هجو حکیم طالعی گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

وین دگر هست شاعری به دروغ

که ندارد سخنش ایچ فروغ

22

چون پیازست شعرش ارچه نکوست

تا به پایان چو بنگری همه پوست

33

دل و جان تیره همچو تودهٔ گرد

دهن و کون یکی چو مهرهٔ نرد

44

هزل شعرش سعیر صورت و هوش

سخنش زمهریر شه‌ره گوش

55

خانهٔ جغد هست چون خوانش

نخرد کس به ترّه‌ای نانش

66

دردسر زاد زو که در تدبیر

تیز و عریان و گنده بود چو سیر

77

راست گویی حکیم صابونی است

مایهٔ خبث و جهل و مأبونی است

88

شاعری بی‌حفاظ و بی‌خردست

در سفاهت بسان جدّ خودست

99

خیره رویی ز تیره‌رایی به

بی‌زبانی ز ژاژ خایی به

1010

سخنش سر برهنه همچو تنش

معنیش کون دریده همچو زنش

1111

بتر از کوپیاژهٔ بلخی

سخنش در خوشی نه در تلخی

1212

صفت و صنعتش کثیف و کنیف

وقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف

1313

چون سخن گفت در میان گروه

گفت هریک که اینت نغز و شکوه

1414

تازی و پارسیش در گفتار

بغل زاولی است در کردار

1515

بس که جویای لوت و قوت شود

طعمه و قوت عنکبوت شود

1616

چون ملخ دشت و بوستانش یکیست

چون مگس دیگ و دیگدانش یکیست

1717

چون تو کردی ز ژاژ خود آغاز

گوشها در کند به روی فراز

1818

دل من چون شنود گفتارش

سیلی من ز دور گفت آرش

1919

عقل و حسِّ من از تباهی آن

مانده مدهوش و عاجز و حیران

2020

گنده باشد هرآنچه او گوید

همچو گل کز میان گه روید

2121

به همه وقت خامش از گفتار

ملک‌الموت حاضرش بر کار

2222

دل بُوَد شاد تا بود خاموش

بود آسوده از تباهی گوش

2323

چون گشاید به ابلهی گفتار

گوشم ار بشنود بگرید زار

2424

گرچه بیرون برآن سخن خندند

دل درون در ز خشم دربندند

2525

به یکی در در آورد گوشش

به دگر در برون کند هوشش

2626

دل عاقل چو گشت هزل نیوش

دل دو انگشت دین کند در گوش

2727

مانده در صفِّ ناکسان ازل

از مدیح و هجا و زهد و غزل

2828

هرکجا ترّهات او خوانند

ژاژ طیان چو موعظه دانند

2929

چون هوا ژاژ او به گوش سپرد

گوش کفّارت گناه شمرد

3030

پنبه در گوش پیش قولش وهم

آستین در دهان ز جهلش فهم

3131

شده سردی نصیب در ازلش

نوحه بسیار خوشتر از غزلش

3232

از حدیثش معاشر و می‌خوار

شود از باده و طرب بیزار

3333

گر فسرده شدی چو پیه آخر

نشنوی نغمهٔ کریه آخر

3434

تا کی این ژاژ بی‌شمار آخر

ویحک از خلق شرم دار آخر

3535

چون سبکسار گشت هزل فروش

در خورست آن زمان گرانی گوش

3636

دین که با شادمانی آمد جفت

پیش وی خود سخن که یارد گفت

3737

همچو لاله است گفت و گوی پلید

از دهانش دل سیاه پدید

3838

ای گزیده ره هوس بر هوش

سخنت نالهٔ جرس در گوش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یک رمه ناشیان شعر پراش

خویشتن کرده‌اند شعر تراش

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 36 - در هجو شعراء بد گوید

اگلی نظم

بوده مامات اسب و بابات خر

تو مشو تر چو خوانمت استر

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 38 - دیگری را گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور