صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
  4. »بخش 20 - فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

بخش 20 - فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون زدی کوس شرع روح امین

چشم بر گوش او نهادی دین

22

به نبی او ز جان شایسته

در دهان دل نمود چون پسته

33

قد او در رضای یزدانی

جست پیراهن مسلمانی

44

بوده چندان کرامت و فضلش

که لوالفضل خوانده ذوالفضلش

55

داده قرض از نهادهٔ دل و دین

هست من ذاالذی گواه براین

66

حکم من ذاالذی شنیده به گوش

زده در پیش حکم خانه فروش

77

در یکی دفعه گاه ایثارش

داده وی چل هزار دینارش

88

داده اسباب و ملک و سهل و سلیم

کرده بهر خود اختیار گلیم

99

از دریچهٔ مشبّک ایمان

در تماشای روضهٔ رضوان

1010

صدق او نقشبند زیب و فرش

درد او هرهم دل و جگرش

1111

گشته پشمینه پوش روح امین

از پی حلق او به حلقهٔ دین

1212

تخته شسته ز بهر شرع رسول

از الف با و تای عقل فضول

1313

قفصی بوده سینهٔ صدّیق

عندلیبی درو به نام عتیق

1414

دل خود چون به شرع او بربست

به نخستین دم آن قفص بشکست

1515

گشت حاصل هرآنچه او مسؤول

نام کُل بر دلش نهاد رسول

1616

عندلیب دلش چو بالا جَست

در درازای شرع پهنا گشت

1717

عرش و شرع محمدی برِ او

هم در آن سینهٔ منوّر او

1818

طول و عرضش چو شرع معلومست

زانکه مقلوب موم هم مومست

1919

چون کمال و جمال او بشناخت

همهٔ خویش در رهش درباخت

2020

دایهٔ دین بلایجوز و یجوز

سیر شیرش نکرده بود هنوز

2121

که همی کرد بهر دمسازی

جان او با صفاش دل بازی

2222

دین چو شمعی و مصطفی جانش

جان بوبکر بود پروانه‌اش

2323

برده در دین حق خبر بر از او

یافته روز کین ظفر فر از او

2424

کرده منشور را به خط بدیع

حق لیستخلفنهم توقیع

2525

به خلافت چو دست بیرون کرد

رودهٔ اهل ردّه را خون کرد

2626

خرد خویش را ز روی نیاز

قبلهٔ راز کرد و جای نماز

2727

آن یکی و همه چو جوهر عقل

آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل

2828

سال و مه بوده در مرافقتش

جان فدا کرده در موافقتش

2929

جد بوبکر بود دین را جاه

دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه

3030

صدق او میزبان ایمان بود

مصطفی هرچه خواست او آن بود

3131

سوخت شاخ اعادت عادت

کند بیخ ارادت ردّت

3232

ملک افتاده را به پای آورد

ملت رفته باز جای آورد

3333

چون جدا خواست شد زکوة و نماز

بهم آورد هر دوان را باز

3434

تازه زو شد زکوة و فرض صلوة

رکن اسلام شد مصون ز افات

3535

برگرفت او به قوّت ایمان

شرک و شک را ز کسوت ایمان

3636

عالمی قصد کافری کرده

او به نوبت پیامبری کرده

3737

صورت و سیرتش همه جان بود

زان ز چشم عوام پنهان بود

3838

دل عاقل به نام شد نه به نان

چشم عامی به تن شده نه به جان

3939

چشم عاقل درون جان بیند

گوهر لعل چشم کان بیند

4040

دست هر ناکسی بدو نرسد

پای هر سفله‌ای درو نرسد

4141

چشم ایمان جمال او بیند

کور کی چهرهٔ نکو بیند

4242

ای ندانسته حدق بوبکری

تو چه دانش ز صدق بوبکری

4343

جان پر کبر و عقل پر مکرت

کی نماید جمال بوبکرت

4444

تو بدین چشم مختصر بینش

چون توانی بدیدن آن دینش

4545

چشم بوبکر بین ز دین خیزد

نه ز مکر و هوا و کین خیزد

4646

حور صدر قیامتش خواند

رافضی قیمتش کجا داند

4747

کرد بوبکر کار بوبکری

تو نه مرد عیار بوبکری

4848

دشمنش را اجل دوان آرد

که هوا مر ورا هوان دارد

4949

تا هوا هاویه نگار تو شد

مار و موش امل شکار تو شد

5050

سر بریده چو بیند از خود سیر

گوید او با هزار شر اناخیر

5151

رافضی را محلّ آن نبود

وانچه او ظن برد چنان نبود

5252

تو نه مرد علی و عبّاسی

مصلحت را ز جهل نشناسی

5353

کانکه ابلیس‌وار تن بیند

همه را همچو خویشتن بیند

5454

او چه داند که تابش جان چیست

چه شناسد که درد ایمان چیست

5555

آنکه جان بهر خاندان خواهد

کی علی را به جان زیان خواهد

5656

از برای فضول و جاهلیی

ناز خواهد ز بغض چون علیی

5757

آنکه نستد ز حق حلال فلک

کی به خود ره دهد حرام فدک

5858

گر نه جانش اضافتی بودی

ورنه صدقش خلافتی بودی

5959

مصطفی کی بدو سپردی ملک

یا ز حیدر چگونه بردی ملک

6060

آنکه جان را ز صخر بستاند

کی ز بیم عدو فرو ماند

6161

علیی کو کشد ز دشمن پوست

با چنین دشمنی نباشد دوست

6262

تو بدین ترّهات و هزل و فضول

مر علی را همی کنی معزول

6363

گر مداهن بود روا نبود

به خلافت تنش سزا نبود

6464

ور بود عاجز و خبیر بود

پس منافق بود نه میر بود

6565

مصلحت بود آنچه کرد علی

تو چرا سال و ماه پر جدلی

6666

مکر و کبر و هوا برون انداز

تا دهد جانش مر ترا آواز

6767

شد چو شیر خدای حرز نویس

رخت بر گاو بر نهد ابلیس

6868

تا علی را چو تو ولی چکند

در هوا و هوس علی چکند

6969

زین بد و نیک به گزین کردن

زشت باشد حدیث دین کردن

7070

برگذشت او ز مبتدای قدم

در رسید او به منتهای همم

7171

پیش او روفتند تا درگاه

حور و غلمان به جعد و گیسو راه

7272

رافضی را بماند در گردن

جکجک و مرگ و جسک و جان کندن

7373

بر براقی که مصطفی پرورد

رافضی رایضی چه داند کرد

7474

بود بوبکر با علی همراه

تو زبان فضول کن کوتاه

7575

آفرین خدای بی‌همتا

بر ابوبکر باد و شیر خدا

7676

صورت صدقش از دریچهٔ فضل

دیده فاروق را به علم و به عدل

7777

هر دو مهتر برای دین بودند

در سیادت سزای دین بودند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دل احمد ز کون بود نقط

آدم و جمله انبیا برخط

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران»بخش 19 - فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس

اگلی نظم

ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بأفضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل و القاتل الذی انزل اللّٰه تعالی فی شأنه: یا ایها النبی حسبک اللّٰه و من اتبعک من المؤمنین یعنی عمر رضی اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة و لو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.

بود عدل عمر ز بی‌مکری

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران»بخش 21 - ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی اللّٰه عنه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور