صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الرّابع: فی صفة العقل و احواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده
  4. »بخش 3 - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق

بخش 3 - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

عقل سلطان قادر خوش خوست

آنکه سایهٔ خداش گویند اوست

2

سایه با ذات آشنا باشد

سایه از ذات کی جدا باشد

3

سایه جز بنده‌وار کی باشد

سایه را اختیار کی باشد

4

عقل کُل تخته زیر گُل دارد

هرکجا امر امر قل دارد

5

عقل تا پیش گوی فرمانست

سخنش هم قرین قرآنست

6

هرچه از بارگاه فرمان نیست

آن همه درد تست درمان نیست

7

عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاس

برترست از فلک ستاره‌شناس

8

در مصالح مدبّر جان اوست

در ممالک دبیر یزدان اوست

9

عقل را از عقیله باز شناس

نبود همچو فربهی آماس

10

عقل کل مر ترا رهاند زود

از قرینی دیو و آتش و دود

11

رحمة‌اللّٰه نهاد عالم را

حجّة‌الحق سرای آدم را

12

عقل اندر سرای پردهٔ کن

از برای قبول کن و مکن

13

مُقبلی بود مُدبری شد باز

باز اقبال یافت از پی راز

14

قابل نور امر شد به همه

درخور خود نه درخور کلمه

15

هرکه او را مخالف از خود خَست

وانکه او را متابع از بد رست

16

با خرد کن چو مشتری تدبیر

چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر

17

نفس روینده در رعایت اوست

نفس گوینده در هدایت اوست

18

اوست از جود کاشف الغمّة

حضرت او نهایة الهمة

19

عقل داند اسامی هرچیز

او کند در به و بتر تمییز

20

کدخدای تن بشر عقلست

از همه حال با خبر عقلست

21

پاک و مردار بر یکی خوانست

جز به عقل این کجا توان دانست

22

هرکه با عقل آشنا باشد

از همه عیبها جدا باشد

23

یافت عاقل ز روی فوز و فلاح

در سرای فساد عین صلاح

24

سخن عاقل از طریق قیاس

دُرِّ دین است و ذهن او الماس

25

گرچه مرد هنر بیابانیست

جان او لوح سرّ ربّانیست

26

هنر از مرد همچو روح از تن

بی‌هنر مرده جان و زنده بدن

27

شربت عقل بردبار چشد

خر چو بی‌عقل بود بار کشد

28

عقل چون ابجدِ حق از بر کرد

جامهٔ باطل از سرش بر کرد

29

هرکه با عقل خویش نااهلست

حلم او زور و علم او جهلست

30

هرکه در بند قیلها افتاد

عقل او در عقیله‌ها افتاد

31

مرد بی‌عقل جز خیالی نیست

بید بی‌بَر ز دیو خالی نیست

32

مغز عقل است و اختران ثقلند

پیر عقل است و خاکیان طفلند

33

دایه عقل آمد از برای سخن

مجتهد را به گاهوارهٔ ظن

34

عقل هم قادرست و هم مقدور

عقل هم آمرست و هم مأمور

35

برتر از صورت و مکان و محل

درِ دروازهٔ جهانِ ازل

36

عقل شاهست و دیگران حشمند

زانکه در مرتبت ز عقل کمند

37

همه تشریف عقل ز اللّٰه است

ورنه بیچاره است و گمراهست

38

عقل کل را بسان بام شناس

نردبان پایه سوی بام حواس

39

عقل تخته است و نفس نقش‌نمای

نقش امرست و نقشبند خدای

40

عقل را داد کردگار این عزّ

ورنه کی دیدی این شرف هرگز

41

عقل در کوی عشق نابیناست

عاقلی کار بوعلی سیناست

42

سوی تو عقل صلح یا کین است

اینت ریش ار سوی تو عقل این است

43

عقل کان رهنمای حیلت تست

آن نه عقل است کان عقیلت تست

44

از برای صلاح دشمن را

عقل خوانده حواس روشن را

45

منگر آن روشنی که هم به غرور

کشت پروانه را چراغ از نور

46

عقل را هرکه با بدی آمیخت

لاجرم عقل جست و او آویخت

47

آنچه عقلت نمود آن ره گیر

رخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر

48

آشنا نیست هرکه بیگانه است

هرکرا عقل نیست دیوانه است

49

گنگ باید مرید پیر نیاز

تا شود عقل او سخن پرداز

50

چون سخن گوی گشت عقل مُرید

مرده بر در بمانده دیو مَرید

51

هرکه در عقل همچو سلمان شد

دان که دیو دلش مسلمان شد

52

لاجرم چون ز عقل یافت کمال

سه بیابان بُرد به سیصد سال

53

هرکرا رای و روی سلمانیست

آخرین منزلش مسلمانیست

54

نیست از عقل در سرای غرور

تبش و تابش از دم انگور

55

وز خرد نیست در خیال سوای

می و شطرنج و نرد و بربط و نای

56

خرد از بهر امن و امر آمد

نز پی خمر و زمر قمر آمد

57

عقل فرمان پادشاهی راست

نز پی لاهی و ملاهی راست

58

زاجر زمر و ناهی خمر اوست

وآنکه بشنیده‌ای اولواالامر اوست

59

وین سلاطین که نز ره دین‌اند

نه سلاطین که آن شیاطین‌اند

60

عقل کز بهر مال و جاه و دهست

دان که عطّار نیست ناک دهست

61

عقل طرّار و حیله‌گر نبود

عقل دو روی و کینه‌ور نبود

62

عقل از اشعار عار دارد عار

عقل را با دروغ و هرزه چکار

63

عقل بر هیچ دل ستم نکند

به طمع قصد مدح و ذم نکند

64

عقل جز خواجهٔ محقق نیست

عقل صوفیچهٔ مبقبق نیست

65

آنکه او آب ریز و نان طلبست

وانکه ناشی وانکه بوالعجبست

66

وانکه از بهر مجمع رندان

کرد تفِّ تموز در زندان

67

وانکه سرمای دی مهی را باز

بند بر می‌نهد ز روی نیاز

68

وانکه داهی و آنکه سالوسیست

وانکه غماز وآنکه ناموسیست

69

وانکه از سنگ شیشه پردازد

وانکه در حقّه مُهره می‌بازد

70

وانکه او بر زمین هزاران بار

پای بر سر نهاد چنبروار

71

هست بسیار زین نسق به جهان

که حساب و شمار آن نتوان

72

این همه عقلهای عاریتی است

کز پی جاه و مال و بد نیتیست

73

این همه زرنمای خاک دهند

همه عطار شکل و ناک دهند

74

هر دهایی که ناپسندیده است

حِسّ انسان ز عقل دزدیده است

75

هرچه نیکوست گر بِدست بَدست

آن او نیست گم شدهٔ خردست

76

عقل را جز صلاح نبوَد کار

عقل را در صلاح هرزه مدار

77

عقل خود کارهای بد نکند

هرچه آن ناپسند خود نکند

78

عقل در دست یک رمه خود رای

چون چراغی است در طهارت جای

79

خردی بوده اصل و دانش و مزد

زشت نامی اوست مشتی دزد

80

عقل هرگز به کذب راضی نیست

عقل هرگز وکیل قاضی نیست

81

عقل جز راست گوی و لمتر نیست

حیله سازنده و گلو بر نیست

82

عقل هرگز خطا نیندیشد

با من و تو بلا نیندیشد

83

عقل دمساز زور و بهتان نیست

پرده‌پوش فلان و بهمان نیست

84

کرده چون در نهاد پای به قیل

دست حیدر سزای عقل عقیل

85

درد ایتام و اندُه اطفال

آوریدش طمع به بیت‌المال

86

داد چون خواست از علی داروش

آهنی تافته سوی پهلوش

87

زور او چون نداشت گاه مقیل

نه بنالید زار عقل عقیل

88

تا بدانی براستی نه به روی

که دل از پشت چشم بیند روی

89

زانکه اندر نگارخانهٔ جان

از پی پنج حس و چار ارکان

90

عقل از این کارها کرانه کند

عقل کی قصد دام و دانه کند

91

کرم کردار گرد خویش تنند

زانکه در بند جهل خویشتنند

92

گرچه از زرق و خدعه و تلبیس

وز پی شادی دل ابلیس

93

از گل تو بنفشه رویانند

تیره‌رایان و خیره رویانند

94

آنکه زیشان حکیم‌تر در کار

در نهان گزدمست و پیدا یار

95

در سخا کند و در جفا تیزند

همچو بهمان بهمن انگیزند

96

تا ترا عقل دوربین چکند

خویشتن را به تو جز این چه کند

97

عقل جایی جمال بنماید

که مرّفه شود برآساید

98

ننماید ترا ز خویش نشان

تا تو او را مکان کنی زندان

99

مر ترا عقل چهره ننموده است

ور بننمود چهره بر سودست

100

این کزین روی عقل مرد و زنست

این نه عقل استراق اهرمنست

101

ذهن قلاب و کاهن و ساحر

رای دزد و مشعبد و شاعر

102

این همه فطنت و دها و حیل

از عطای عطاردست و زحل

103

خود پدیدست تا به مکّاری

چه دهد هندویی و طرّاری

104

دهش تیر و بخشش کیوان

گوشه کشتت کنند همچو کمان

105

دیو از این عقل گشت با شر و شور

تا به مخراق لعنتی شد کور

106

بگذر از عقل و خدعه و تلبیس

که عزازیل ازین شدست ابلیس

107

خردی را که آن دلیل بدیست

لعنتش کن که بی‌ خردیست

108

عقل دانست خوی بخل از جود

عقل بشناخت بوی بید از عود

109

درگذر زین کیاست اوباش

عقل دین جو و پس روِ او باش

110

عقل دین مر ترا نکو یاریست

گر بیابی نه سرسری کاریست

111

عقل دین مر ترا چو تیر کند

بر همه آفریده میر کند

112

عقل دین جز هدی عطا نکند

تا نبردت به حق رها نکند

113

نفس بی‌عقل احمقی باشد

نوح بی‌روح زورقی باشد

114

عقل مردان رسیده تا در حق

شده از بند نیک و بد مطلق

115

سوی عاقل چو دیو و دد باشد

هرکه در بند نیک و بد باشد

116

زانکه خود نیست عاقلان را برخ

از چه از هفت میر و از نه چرخ

117

چون همه نیک دید بد نکند

زانکه بد والی خرد نکند

118

والی چرخ و دهر کیست خرد

عالم شرع و داد چیست خرد

119

نیست اندر مقام راحت و رنج

بر سرِ گنج به ز مار شکنج

120

دایه‌ای زیر این کهن بنیاد

نیست کس را چو عقل مادرزاد

121

عقل تو روز و شب چو طوّافان

بر سر چارسوی صرّافان

122

خیره می‌گردد و همی گوید

که فلان کون به نیک می‌شوید

123

این فلان خوب و آن فلان زشتست

این زمین شوره و آن زمین کشتست

124

گل این خار و آب آن پست است

دل این خفته عقل آن مست است

125

این یکی عیسی آن دگر خرِ سول

این سیم خضر و آن چهارم غول

126

این بلندست و آن دگر کوتاه

سرخ این شد از آن سپید و سیاه

127

این همه بیهده است بگذر ازین

شاه جان را لقب مکن فرزین

128

تو ندانی طریق هشیاری

تو خرد را دروغ‌زن داری

129

پرده از روی عقل برتر کش

چه زنی دست خیره بر ترکش

130

چون نه‌ای مرد کار روز مصاف

شب روی را بمان و خیره ملاف

131

مرد درمان درد نی ز خرد

دیر یابد ولیک زود خرد

132

صفت عاقلان درین نو باغ

کهنه نو کردنست پیش چراغ

133

ز اول خلقت و بآخر عمر

بوده در کار عقل جاهل و غمر

134

کرد باید ز بهر کسب معاد

کاسه چون کیسهٔ خرد پر داد

135

بر درِ غیب ترجمان خردست

شاه تن جان و شاه جان خردست

136

هرکه بهر هوا خرد را راند

از دو خر تا ابد پیاده بماند

137

گرچه بر بی‌خرد هوا چیرست

بر درِ خانه هر سگی شیرست

138

بی‌خرد را بَدست فضل و هنر

زانکه باشد هلاک مور از پر

139

مار را چوت اجل فراز آید

به سرِ ره ورا جواز آید

140

دهد ایزد گه سؤال و جواب

هرکسی را به قدر عقل ثواب

141

دیل در جان خویشتن داری

گر خرد را دروغ‌زن داری

142

ور نداریم باور، از قرآن

ویل والمرسلات بر خود خوان

143

عقل کردن به خوی رویی هست

مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست

144

عقل را چون بیافتی بنواز

از دل خویش جای او بر ساز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرچه در زیر چرخ نیک و بدند

خوشه‌چینان خرمن خردند

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الرّابع: فی صفة العقل و احواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده»بخش 2 - اندر ستایش عقل و عاقل و معقول

اگلی نظم

پدر و مادر جهان لطیف

نفس گویا شناس و عقل شریف

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الرّابع: فی صفة العقل و احواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده»بخش 4 - در شرف نفس و عقل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور