صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
  4. »بخش 35 - در مثالب علوی زرمدی گوید

بخش 35 - در مثالب علوی زرمدی گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

آخر عمرت از دل تفته

همچو بر کودک اوّل هفته

2

گربه گر شد به لقمه شاد از تو

گوش و بینی دهد به باد از تو

3

جنس آنها که نامسلمانند

همچو دونان گران و ارزانند

4

از پی صید آهوی خوش پوز

چشمها سرمه کرده‌ای چون یوز

5

زانکه دیوی رسید فریادت

ای کم از خاک چیست این بادت

6

مردمی گیر و دانش و آزرم

ویحک از ریش خود نداری شرم

7

تا کی از ریح و ضحکه و تسخر

زین سر و ریش شرم دار ای خر

8

از پی نان و آب هر روزه

زهر را خوانده‌ای شکر بوزه

9

تو مده مر عیال را نانی

دیگران داده مر ورا جانی

10

دشت و کهسار گیر همچو وحوش

خانه و خوان بمان به گربه و موش

11

هرکه دارد حرام نان عیال

سخنش دان که گشت سحر حلال

12

در تو ای شوم نحس دارم ظن

که یکی نان بهست از ده زن

13

زن چو ندهی تو نان او ناچار

خود به دست آورد چو خر افسار

14

زن اگر بد کند شوی خرسند

سیم باید که ماند اندر بند

15

چون ترا عقل نیست چه‌توان کرد

ایزدت کرد ازین معانی فرد

16

نیست عقل هدایتت ز خدای

مکتسب نیز نیست ژاژ مخای

17

بی‌سری باش چون ز روی نوی

زرمدی شد بدین صفت علوی

18

حس و عقلش چو نیست اندر ذات

هست درخورد ناودانش صفات

19

هست از این زرمدی چو شد طالب

ننگ و عاری بر آلِ بوطالب

20

هرچه بستاند از حرام و حرج

از بهای نماز و روزه و حج

21

یا به لَه یا به منگ صرف کند

برف را یار دوغ و ترف کند

22

کم شنیدیم چون تو لنبانی

تر فروشی و خشک جنبانی

23

کآن زبانها که اصل شور و شرست

همه اندر دهان یکدگرست

24

عقل و جان کسی که بی‌ادبست

این یکی بیوه وآن دگر عزبست

25

عقل و جان کسی که بی‌باکست

آن یکی تیره این دگر خاکست

26

دل براین چار طبع چرخ منه

جعفری بهر خرج کرخ منه

27

هرکه خود زشت و بی‌خرد باشد

رای او سست و روی بد باشد

28

صبر کن بر ادای جان‌کش او

دل منه بر غذای ناخوش او

29

که‌آب رویش ز تختهٔ افلاک

شست تعلیقهای عمرش پاک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بگذر از عالمان و درویشان

تو و عام و خصومت ایشان

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 34 - در حق کسی گوید از بزرگان غزنین

اگلی نظم

یک رمه ناشیان شعر پراش

خویشتن کرده‌اند شعر تراش

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 36 - در هجو شعراء بد گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور