صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 51 - در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق

قصیدهٔ شمارهٔ 51 - در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انارند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند

به سر تو که همی زیره به کرمان آرند

22

ور خرد بر تو فشانند همی‌دان که همی

عرق سنگ سوی چشمهٔ حیوان آرند

33

ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنک

رخت خربنده به بنگاه شتربان آرند

44

هر چه هستیست همه ملک لب و خال تو اند

چیست کان نیست ترا؟ تا سوی تو آن آرند

55

نوک مژگانت بهر لحظه همی در ره عشق

آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند

66

چینهٔ دام لبان تو زمان تا به زمان

روح را از قفس سدره به مهمان آرند

77

زلف و خالت ز پی تربیت فتنهٔ ما

عقل را کاج زنان بر در زندان آرند

88

چشمهامان ز پی تقویت حسن تو باز

فتنه را رقص‌کنان در قفس جان آرند

99

طوبی و سدره به باغ تو و پس مشتی خس

دستهٔ مجلس تو خار مغیلان آرند

1010

هدیه‌شان رد مکن انگار که پای ملخی

گلهٔ مور همی پیش سلیمان آرند

1111

خاکپای تو اگر دیده سوی روح برد

روح پندارد کز خلد همی خوان آرند

1212

از پی چشم بدو چشم نکوی تو همی

مردمان مردمک دیده به قربان آرند

1313

بوستان از خجلی پوست بیندازد از آنک

صورت روی تو در دیدهٔ بستان آرند

1414

عاشقان از خم زلف تو چه دیدند هنوز

باش تا تاب در آن زلف پریشان آرند

1515

باش تا سلطنت و کبر تو مشتی دون را

از در دین به هوس خانهٔ شیطان آرند

1616

باش تا خار سر کوی ترا نرگس‌وار

دسته بندند و سوی مجلس سلطان آرند

1717

ای بسا بیخ که در چین و ختن کنده شود

تا چو تو مهر گیاهی به خراسان آرند

1818

باش تا خط بناگوش و خم زلف تو باز

عقل را گوش گرفته به دبستان آرند

1919

کی به آسانی عشاق ز دستت بدهند

که نه در دست همی چون تویی آسان آرند

2020

عقد پروین بخمد چون دم عقرب در حال

چون سخن زان دو رده لولو مرجان آرند

2121

کافران گمره از آنند که در زلف تواند

یک ره آن زلف ببُر تا همه ایمان آرند

2222

یک ره آن پرده برانداز که تا مشتی طفل

رخت جان سوی سراپردهٔ قرآن آرند

2323

هردم از غیرت یاری تو اجرام سپهر

بر سنایی غم و اندوه فراوان آرند

2424

هر زمان لعل و در و سرو و بنفشهٔ تو همی

دل و دین و خرد و صبر دگر سان آرند

2525

خود چو پروین که مه و مهر همی سجدهٔ عشق

سر دندان ترا از بن دندان آرند

2626

قدر چوگانت ندانند از آن خامی چند

باش تا سوختگان گوی به میدان آرند

2727

شکل دندان و سر زلف تو زودا که بر او

سین و نون و الف و یا همه تاوان آرند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

باز مُتْواری‌رُوانِ عشق صحرائی شدند

باز سرپوشیدگانِ عقل سودائی شدند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 50 - در وصف بهار

اگلی نظم

مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند

حبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 52 - و ایضا در مذمت دنیا جویان

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند

این دل خسته مجروح مرا جان آرند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 804

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور