صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 65 - در مدح تاج العصر حسن عجایبی به حسن زشت

قصیدهٔ شمارهٔ 65 - در مدح تاج العصر حسن عجایبی به حسن زشت

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

طالع از طالعت عجایب‌تر

کس ندیدی عجایب دیگر

22

گه به چرخت برد چو قصد دعا

گه به خاک آردت چو عزم قدر

33

گه به دستت ببندد از دل پای

گه به مهرت ببندد از دل سر

44

گه برهنه‌ت کند چو آبان شاخ

گه بپوشاندت چو آب شجر

55

شجری کرد مر ترا از فضل

پس بگسترد پیشت از آن بر

66

قوتی دارد این سخن بی فعل

زینتی دارد این چمن بی فر

77

زان که مر آفتاب دولت را

هست روزی درین درخت نظر

88

تا نبیند ازو عدوت نشان

تا ببیند ازو ولیت ثمر

99

کرده علمت فلک نمونهٔ جهل

کرده نفعت جهان نتیجهٔ ضر

1010

سخنی گویمت برادروار

گر نیوشی و داریم باور

1111

عبره کرده سپهر حکمت را

چون نگیری ز روزگار عبر

1212

در خرابات کم گذر چونه‌ای

چون مزاج شراب آلت شر

1313

مکن از کعبتین نرد و قدح

با «له» و «منک» عمر خویش هدر

1414

چون همی بازی و همی مانی

بخت بد را بباز بر اختر

1515

پیش هر دون مکن چو چنبر پشت

پای هر سفله را مگیر چو در

1616

که میانه تهی‌ست گاه سخا

سخن دون و سفله چون چنبر

1717

نزد دونان حدیث می مگذار

پیش حران ز جام می مگذر

1818

تا نباشی برین سبک چون جان

تا نباشی بر آن گران چو جگر

1919

یار دونان همی بوی چون جهل

عاقلان زان کنند از تو حذر

2020

یکسو افکن ز طبع بی نفسی

تات باشد چو روح قدر و خطر

2121

دانی از عیبها چو غیب عیان

داری از علمها چو عقل خبر

2222

نعمتت نی و همتت بی حد

دولتت نی و حکمتت بی مر

2323

حکمتت را ز فکر تست مزاج

خاطرت را ز دانشست گهر

2424

دوری از جهل همچو علم علی

پاکی از جور همچو عدل عمر

2525

شعر تو سحر هست لیک ترا

بخت تو هست همچو وقت سحر

2626

ماند اندیشهٔ تو زیر قدم

گهر طبع تو چو اسکندر

2727

ز آب انگور نار طبع مکش

ز آتش باده آب روی مبر

2828

سوی بالا گرای همچو شرار

گرد پستی مگرد همچو مطر

2929

خامه هر جای چون قضا به مباز

جامه هر وقت چون قدر به مدر

3030

همچو نکبا ازین وآن مربای

همچو نرگس در این و آن منگر

3131

ز اندرون کژ مباش چون زنجیر

تا نمانی برون چو حلقهٔ در

3232

هر بنان را مباش همچو قلم

هر میان را مباش همچو کمر

3333

گرد حران در آی همچو سخای

سوی مردان گرای همچو هنر

3434

نزد ایشان مباش چون کاسه

پیش ایشان مگرد چون ساغر

3535

تن خویش از سر کهان در دزد

جان خویش از می مهان پرور

3636

گرچه فسقست هر دو ز اصل ولیک

هم بجای خود آخر اولاتر

3737

اینک ار چه به طبع یکسانند

در تفاوت به یک مکان بنگر

3838

گشته با باد سخت خانهٔ خیر

مانده بی آب سست آلت غر

3939

طبع داری نهادهٔ گردون

نظم داری نتیجهٔ کوثر

4040

خاطری در نثار چون دریا

فکرتی تیز رای چون آذر

4141

چه شد ار هست ظاهرت عریان

باطنت دارد از هنر زیور

4242

از برون گرچه هست عریان بحر

از درون هست فرشش از گوهر

4343

کمر گوهرین کجا یابی

چون دو سر نیستی چو دو پیکر

4444

زان زیادت پذیری و نقصان

که تو یک رویه‌ای بسان قمر

4545

بی زر و سیمی ای برادر از آنک

شوخ چشمیت نیست چون عبهر

4646

چشمهٔ خور چو می بپوشد ابر

نه برهنه بهست چشمهٔ خور

4747

بصر حکمتی برهنه بهی

زان که پوشیده نیک نیست بصر

4848

هستی ای تاج عصر میر سخن

از دلیل و حدیث پیغمبر

4949

لیکن این آبگون آتش بار

کردت از خاک تخت و باد افسر

5050

زان چنینست جامهٔ جانت

که تو آب و هوایی از رخ و فر

5151

پس نه آب و هوای صافی راست

تختش از خاک و خانه از صرصر

5252

لقبت گرچه هست زشت حسن

هستی از هر چه هست نیکوتر

5353

خادمانند نامشان کافور

لیک رخشان سیه‌تر از عنبر

5454

مهر بهتر ز ماه لیک به لفظ

ماده آمد یکی و دیگر نر

5555

چنگ در شاخ هر مهی میزن

تو چه دانی ز بخت «بوک» و «مگر»

5656

باشد از نار طبع یابی نور

باشد از شاخ فضل یابی بر

5757

ورنه بگذار زان که می‌گذرد

خیر چون شر و منفعت چون ضر

5858

چون تو دانا بسیست گرد جهان

تنگدل زین سپهر پهناور

5959

آن حسن را به زهر کشت مدار

تو مدار از زمانه طعم شکر

6060

تا همی چرخ پیر عمر خورد

از جوانی و عمر خود برخور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید

باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 64

اگلی نظم

دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر

با یکی پیرهن زورقئی طرفه به سر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 66 - در مدح خواجه محمدبن خواجه عمر

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بود در خاطرم که یک چندی

گرچه هستم به اصل و دانش خر

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 128

زخم بالای یکدگر بزنند

بخراشند و مرهمی نکنند

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 13

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور