چو شعر حکیمانه گفتم ترا
تو جود کریمانه با من بکن
ازیرا که بر ما پس مرگ ما
نماند همی جز سخا و سخن
زمین
اگر باشگونه بود پیرهن
بود حاجت برکشیدن زتن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقاربپاره 29
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
سعدیگلستانباب ششم در ضعف و پیریحکایت شمارهٔ 6
پادشه را بر خیانتِ کسی واقف مگردان، مگر آنگه که بر قبولِ کلی واثق باشی و گر نه در هلاکِ خویش سعی میکنی.
بسیجِ سَخُن گفتن آنگاه کن
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 26
فارسی متن کا ماخذ: گنجور