اگر باشگونه بود پیرهن
بود حاجت برکشیدن زتن
زمین
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
سعدیگلستانباب ششم در ضعف و پیریحکایت شمارهٔ 6
پادشه را بر خیانتِ کسی واقف مگردان، مگر آنگه که بر قبولِ کلی واثق باشی و گر نه در هلاکِ خویش سعی میکنی.
بسیجِ سَخُن گفتن آنگاه کن
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 26
چو شعر حکیمانه گفتم ترا
تو جود کریمانه با من بکن
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 151
فارسی متن کا ماخذ: گنجور