صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 1 - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد

شمارهٔ 1 - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

آتش عشق بتی برد آبروی دین ما

سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما

22

لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی

لاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما

33

شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخ

مایهٔ مهرش عطا دادست ما را کین ما

44

یک جهان شیرین شدند از عشق او فرهاد او

او ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما

55

خط شبرنگش معطر کرد مغز عقل را

لعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجلهٔ دین ما

66

آن گهرهائی که بر وی بست مشاطهٔ مزاج

لولو لالاست قسم چشم عالم بین ما

77

لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دین

هم به ساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما

88

می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جام

کرد گرد پای مستان جهان بالین ما

99

آتش می درزد اندر عالم زهد و صلاح

لشکرش را غارتی بر ساخت ز اسب و زین ما

1010

مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نام

ضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما

1111

عشق خوبان این چنین باشد نه مه داند نه سال

هر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال

بند 2
Toggle stanza 2
1212

آبروی ما فراق ماهرویی باد کرد

حسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد

1313

لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر ما

یاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد

1414

رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگوی

وقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد

1515

یار کرد از ناز عین عشق را با غین غم

تا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد

1616

سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاح

جان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد

1717

نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلا

در جهان روز کوری حجره‌ای بنیاد کرد

1818

جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کام

دولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد

1919

مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کرد

عشقش اندر دهر ما را جانفروشی راد کرد

2020

این نه بس ما را ز عشقش کز پی یک حقشناس

لحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد

2121

لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکری

یادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد

2222

آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهاد

کز جمال روی خوب او بود مه را جمال

بند 3
Toggle stanza 3
2323

شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیر

آنکه چون شمسش نیابی در همه عالم نظیر

2424

روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوت

لفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر

2525

عز او خواهد ز ایزد مرغ از آن سازد نوا

مدح او راند به کاغذ کلک از آن دارد صریر

2626

عون او عیش پدر را چون روان دارد هنی

وعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر

2727

تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدید

لطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر

2828

شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحار

یار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر

2929

رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخ

مال را در وقت بخشش دل چشاند خیر خیر

3030

فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نو

حاسدان را از عنا عمر جوانشان کرد پیر

3131

الف دارد جان برو زان ذات جان دارد قرار

مهر دارد دل برو زان چشم دل باشد قریر

3232

لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقت

دشمنش را کس علی هرگز نخواند بی‌صفیر

3333

نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب

نیک بخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال

بند 4
Toggle stanza 4
3434

یاد او از عمر شیرین‌تر کند ایام را

بخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را

3535

مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراج

نور او روشن همی دارد ره همنام را

3636

تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راه

مایهٔ خونی نماند اندر جگر ضرغام را

3737

ضبط کرد احکام دین چندان که زو تا روز حشر

حاصل آمد با بقای او بقا احکام را

3838

یک خصال از وی به غزنین عقل بر من کرد یاد

من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را

3939

آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم او

دولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را

4040

لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف که

تا که او که را نماید لعل گوهر فام را

4141

سایهٔ او روز کوشش خاره گرداند چو موم

همت او روز بخشش صبح بخشد شام را

4242

لاف عز و چاکری او میزند هر جا جهان

اینت اقبال تمام از چاکریش ایام را

4343

مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ را

رایت رایش شکست آرد کمان سام را

4444

زآنکه بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتاب

پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال

بند 5
Toggle stanza 5
4545

فر او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیم

یک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم

4646

خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباس

فضل از او قوت همی گیرد چو ارواح از نسیم

4747

روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدور

یاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم

4848

آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فرات

آتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم

4949

لعنت دینست گوش بدسگالش را نصیب

لعبت چینست چشم نیکخواهش را ندیم

5050

سیم بخشد شاعران را همتش بی‌گفتگوی

دوست دارد زایران را سیرتش بی‌ترس و بیم

5151

نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکند

جور چون دین شد غریب و بخل چون در شد یتیم

5252

تافته هرگز نبینی میم و را و دال را

یک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم

5353

شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شاب

کاسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم

5454

چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیش

نیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم

5555

آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش

نه به کسب مال میل و نه ز کار دین ملال

بند 6
Toggle stanza 6
5656

ای همیشه بوده راه دین احمد را قوام

همچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام

5757

عفو تو خط درکشد هر جا که بیند یک خطا

اسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام

5858

آسیای فتنه فرق دشمنت را کرد آس

روزگار پخته کار حاسدت را کرد خام

5959

لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاه

ابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام

6060

دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوت

عامیان شهر ما را از تو هست انعام عام

6161

یافه‌گویان را ز راه لطف بدهی آب و نان

مهرجویان را ز روی جودسازی کار و کام

6262

جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت لباس

یمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام

6363

نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاه

وعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام

6464

وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترا

لفظش این باشد که: پیش آی ای امام بن امام

6565

رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاص

یک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام

6666

در دها و در سخا و در حیا و در وفا

در جمال و در کمال و در مقال و در خصال

بند 7
Toggle stanza 7
6767

ای چو گل در باغ دین خشبوی و نورانی جمال

لفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال

6868

لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخ

یمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال

6969

همتت را در نیابد گر فلک گردد بساط

فکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سوال

7070

دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و بار

یافه باشد شاعران را بی‌قبولت قیل و قال

7171

تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفات

آفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال

7272

ا زجمال نام تو نشگفت اگر از مهر باز

سیم بد زرین شود از میم و حاء و میم و دال

7373

لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گدا

همتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال

7474

یافتی علمی چو نفس ذات کلی بی‌کران

اینت علمی بی‌نهایت وینت فضلی با کمال

7575

از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیاز

در تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال

7676

لعل رخسار از پی آنی که آب روی تو

گوهرت را از سواد سود شست و میل مال

7777

لاجرم هر جا که دست زر فشانت روی داد

بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال

بند 8
Toggle stanza 8
7878

دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو

لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو

7979

وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درس

یک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو

8080

لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ

لولو شکر نثار جان کند مرجان تو

8181

تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فنا

آنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو

8282

یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماه

روشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو

8383

نجم دینی لیکن از مهر تو بر چارم سپهر

مهر چون ماه نوست از غیرت دربان تو

8484

تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتت

دفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو

8585

ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر تو

حسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو

8686

جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تو

مست احسان تو و خوان تواند اخوان تو

8787

این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمع

یافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو

8888

هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهان

کان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال

بند 9
Toggle stanza 9
8989

لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبیل

داغ احسان تو دارد هر که در گیتی اصیل

9090

فهمهای زیر کان کندست با تو گاه علم

گفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل

9191

رخ که گرد سم اسبت یافت گردد مقتدا

لب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل

9292

یافت عز دین کسی کز خاک پایت شد عزیز

یافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل

9393

قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوب

آیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل

9494

یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مراد

یک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پر غلیل

9595

نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعار

راحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل

9696

آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفات

عرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل

9797

بد سگالت را ز تاثیر قضا از درد زخم

یافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل

9898

وقتهای روشنت را هست بی‌طمعی قرین

وعده‌های صادقت را هست بی‌صبری دلیل

9999

اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست

باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال

بند 10
Toggle stanza 10
100100

ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند

لولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند

101101

لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمان

کانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند

102102

مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم

نیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند

103103

فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمع

موج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند

104104

اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهر

روز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند

105105

خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفت

آسمان اندر شمار ساحران نامش براند

106106

رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلش

عقل را بر تارک اندیشه بی‌حکمت نشاند

107107

محنت و راحت همی در حضرتت بازند نرد

من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند

108108

حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخ

ابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند

109109

این چنین شعری تراکاول ز روی فال گفت

فالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال

بند 11
Toggle stanza 11
110110

دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو باد

لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد

111111

بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد

بار شکر همره الفاظ در بار تو باد

112112

نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تست

رحمت ایزد بهر حالی نگهدار تو باد

113113

مشتری را سعد کلی از نثار نظم تست

آسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد

114114

حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو باد

عون گردون روز و شب در کوکبهٔ کار تو باد

115115

مسند اقبال دنیای برون از ملک دین

هر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد

116116

در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگ

بر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد

117117

جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شب

آرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد

118118

عقل او زان پس برای شکر چندین موهبت

نقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد

119119

لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بود

هیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد

120120

یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرت

احمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد

121121

دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدام

تا قیامت با تو بادا اتفاق و اتصال

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

گرچه شاخ میوه دار آرایش بستان شود

هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

سنایی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 2 - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور