صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 2 - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

شمارهٔ 2 - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
1

گرچه شاخ میوه دار آرایش بستان شود

هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

2

از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را

زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود

3

شاخها از میوه‌ها گر گشت چون بی زه کمان

غم مخور ماهی دگر چون تیر بی‌پیکان شود

4

چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل

بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود

5

دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک

سخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود

6

دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشت

تا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود

7

گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدست

از چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود

8

تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریست

چون همی هنگام آن آمد که بی‌سامان شود

9

از برای آنکه تا پرده‌ش ندرد باد مهر

هر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود

10

شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زر

تا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود

11

تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه باد

حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد

بند 2
Toggle stanza 2
12

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشد

دست او پیراهن اشجار از سر برکشد

13

باغها را داغهای عبریان بر بر زند

شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد

14

زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشم

هر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد

15

افسر زرین همی بر تارک نرگس نهد

گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد

16

باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتست

چون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد

17

از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد درو

چادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد

18

سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهر

گل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد

19

سوی میزان شد برای سختن زر آفتاب

زان که روی باغ را گردون به میزان در کشد

20

با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخا

یا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد

21

خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیم

نه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد

22

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

بند 3
Toggle stanza 3
23

آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کرد

ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

24

یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کور

چشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد

25

جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بود

از دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد

26

گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حساب

نیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد

27

عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفی

وهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد

28

در هوای ربع مسکون شیمت انصاف او

باز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد

29

همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فساد

عالمی کان را سخا و جود او معمور کرد

30

دلبران را مهر او از دلستانی توبه داد

جانبران را کین او از جان بری معذور کرد

31

هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببست

خویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد

32

شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج او

گنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد

33

پس چو چونین‌ست بهر نام نیکش خلق را

مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد

بند 4
Toggle stanza 4
34

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند

تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند

35

از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی

طول و عرض و سمت آن از نقطه‌ای برهان کند

36

جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی

حل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند

37

گرچه دشوارست برهان کردن هیئت ولیک

هیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند

38

مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کند

مرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند

39

لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزست

در حساب آن که روزی با کسی احسان کند

40

ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیست

کو بدین برهان چنویی را همی حیران کند

41

غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرام

گرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند

42

همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کند

قطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند

43

عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویند

پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند

44

هر که خاک درگهش را گاه سازد هفته‌ای

همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد

بند 5
Toggle stanza 5
45

دوستانش در فنای دهر دورند از فنا

دشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا

46

گرچه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیک

هر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا

47

هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوال

وان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا

48

علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ او

ایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا

49

در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوف

نیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا

50

از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همی

جذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»

51

مادر ایام اگرچه از فنا آبستن‌ست

چرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا

52

گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندید

خود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا

53

عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کس

تا نیامد در میان کلکش چو خط استوا

54

گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زند

پر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا

55

ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزد

زیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا

56

از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنک

دیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا

57

چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظام

روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد

بند 6
Toggle stanza 6
58

ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تست

کیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست

59

آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تست

مشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست

60

مشتری در طالعت با زهره دایم همبرست

زان که او در حال سعد و خرمی همراه تست

61

هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق تو

کانچه داری در دل و جان خلقت الله تست

62

منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنک

خود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست

63

جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسید

کاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست

64

چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدی

عقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست

65

روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیک

هر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست

66

گام در میدان کام خویش زن مردانه‌وار

خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست

67

هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهان

نوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست

68

همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زمان

دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد

بند 7
Toggle stanza 7
69

با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنی

گرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی

70

در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتی

قطره‌ای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی

71

اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکی

گر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی

72

چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردوار

با طبایع پای داری با کواکب سر زنی

73

بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروز

آتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی

74

تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شود

بر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی

75

بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ بره

گر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی

76

صورت اقبال را مانی که از نیروی فعل

بر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی

77

باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بنان

نار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی

78

لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبید

گر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی

79

اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ

آفتابت باده، جام باده جرم ماه باد

بند 8
Toggle stanza 8
80

چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگ

چون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ

81

از قوی دستی اجل گردد امل را پای سست

وز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ

82

چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهر

چون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ

83

در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگر

می برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ

84

گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمان

گه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ

85

گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو موم

گه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ

86

بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاک

جان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ

87

گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیب

گرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ

88

ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاب

بر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ

89

آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود

نجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ

90

تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمی

عمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد

بند 9
Toggle stanza 9
91

بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدام

گاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام

92

تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طرب

تات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام

93

گه به میدان زیر رانت باره‌ای کز گرد نعل

روی خورشید درخشان را کند بس تیره وام

94

گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیز

خامه‌ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام

95

آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیار

و آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام

96

زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجب

گر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام

97

شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثر

زان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام

98

او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهر

او زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام

99

خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهان

شد چو دریای محیط از در مدحت با نظام

100

کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپس

جز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام

101

چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنک

چون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام

102

چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاست

چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام

103

جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید

کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد

بند 10
Toggle stanza 10
104

ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد

از چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد

105

هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوار

چون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد

106

در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریم

در جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد

107

هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی تو

آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد

108

گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنک

هم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد

109

مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفت

خلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد

110

من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بد

خود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد

111

از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دل

کاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد

112

این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطف

بارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد

113

از فعال شاعران خر تمیز بی ادب

وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد

114

دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیم

از محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد

115

خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیم

رحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد

116

در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر دراز

در ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد

بند 11
Toggle stanza 11
117

از برای خدمتت را صف زده همچون خدم

تیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم

118

خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زد

علم تقدیر ازل در عالم صورت علم

119

از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجود

از برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم

120

تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسی

مردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم

121

در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراست

این رقمهای چنین شایسته را از باد دم

122

تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بود

از برای چون تو جمعی محو این چندین رقم

123

هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاک

چون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم

124

آب را گرچه سوی بالا برد ابر از نشیب

هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم

125

تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیا

تا دهانهٔ شام نارد دیده‌ها را جز ظلم

126

تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاح

گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم

127

صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاه

شام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم

128

عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد

بخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آتش عشق بتی برد آبروی دین ما

سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما

سنایی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 1 - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد

اگلی نظم

ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش

چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش

سنایی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 3 - ترکیب بند در مدح مکین‌الدین

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور