صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 53 - این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته

قصیدهٔ شمارهٔ 53 - این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ازند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند

هر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند

2

دلبر اکنون هر کجا رنگیست رخت آنجا برد

عاشق اکنون هر کجا بوییست آه آنجا زند

3

بینوایان را کنون دست صبا بر شاخ گل

حجله از دینار بندد کله از دیبا زند

4

هودج متواریان را نقشبند نوبهار

قبه از بیجاده سازد پایه از مینا زند

5

بر سر دو راه جان از رنگ و بوی گل همی

باد گویی کاروان خلخ و یغما زند

6

از تعجب هر زمان گوید بنفشه کی عجب

هر که زلف یار دارد چنگ چون در ما زند

7

عاشقی کو تاکنون بی‌زحمت لب هر زمان

بوسها بر پای این گویای ناگویا زند

8

از برای عاشقان مفلس اکنون بی‌طمع

بلبل خوش نغمه گه شهر و دو گه عنقا زند

9

گاه آن آمد که این معشوقه بدمست از نخست

پای در صفرا نهند پس دست در حمرا زند

10

دی گذشت امروز خوش زی زان که دست روزگار

زخمه بر سندان عشرت خانهٔ فردا زند

11

گر هزار آوا کنون نوبت زند نشگفت از آنک

هر کجا گل شه بود نوبت هزار آوا زند

12

عاشقی باید کنون کز رنگ گل گوید سخن

کی شود در دل چو لاف از رنگ نابینا زند

13

ساقیا ما را به یک ساغر یکی کن زان که یار

گرد جفتان کم تند او تا زند بر تا زند

14

در ده آن حمرا که رنگش همچو آه عاشقان

آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند

15

باده‌ای مان ده که از درگاه «حرمنا» ی نفس

شعله اندر صدر آمنا و صدقنا زند

16

ساقیا منگر بدان کاین می همی از بد دلی

سنگ بر قندیل عقل بد دل رعنا زند

17

می چنان ده مر سنایی را که بستانیش ازو

تا سنایی بی سنایی بو که دستی وا زند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند

حبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 52 - و ایضا در مذمت دنیا جویان

اگلی نظم

باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند

شورها بینی که اندر حبة الماوا زند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 54 - آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند

چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2497

باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند

شورها بینی که اندر حبة الماوا زند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 54 - آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور