صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 148 - موعظه در وصول به عالم لاهوت

قصیدهٔ شمارهٔ 148 - موعظه در وصول به عالم لاهوت

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: اکن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن

به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن

2

ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی

به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن

3

مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا

چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن

4

ز موسی رهروی آموز اگر خواهی به دیدن ره

گذرگه برفراز کوه و گه بر قعر دریا کن

5

چو زین سودای جسمانی برون آیی تو آنگاهی

به راه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن

6

ره وحدانیت چون کرد روشن دیدهٔ عقلت

به نقش مهر هستیهای حسی صورت لاکن

7

سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد

چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن

8

سلیمان‌وار دیوان را مطیع امر خود گردان

نشین بر تخت بلقیسی و چتر از پر عنقا کن

9

چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرا بر

پس آن گه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن

10

مسیحاوار دعوی تو ننیوشند اگر خواهی

یقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن

11

ملاقا چون کنی با عقل زیر پردهٔ حسی

نخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن

12

چو عیسی گر همی خواهی که مانی زنده جاویدان

ز احیائت بساز اموات و از اموات احیا کن

13

امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتا

دل از اندیشهٔ اوباش جسمانیت یکتا کن

14

به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندر

چو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد ماوا کن

15

ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانی

ز شیطان دور شو آن گه امید وصل حورا کن

16

ز اول داد خلق از خود بده آن گه ز مردم جوی

به فر اوج اسکندر شو آن گه قصد دارا کن

17

چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر

به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن

18

تو چون زین دامگاه دیو دوری جویی از دیوان

به جمله بگسل آن گه روی سوی چرخ اعلا کن

19

اگر خواهی که در وحدت روانت پادشا گردد

سرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن

20

تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد

برانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن

21

گر از جانان خبر داری تو جان را زیر پای آور

ور از نفس آگهی داری حدیث از نفس رعنا کن

22

جمال چهرهٔ جانان اگر خواهی که بینی تو

دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن

23

هوای دوست گر خواهی شراب شوق جانان خور

وصال یار اگر خواهی طواف جای بطحا کن

24

ببینی بی‌نقاب آن گه جمال چهرهٔ قرآن

چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن

25

چو چشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدی

زبان ذکر بگشادی بیان هر معما کن

26

چو مجنون دل پر از خار فراق چشم لیلی‌دار

چو وامق جان پر از نقش و نگار روی عذرا کن

27

میان کمزنان کمزن چو نرد عاشقان بازی

به درد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن

28

ز رنج نفس و ضعف تن اگر فرتوت گشتستی

به شوق دوست جانت را زلیخاوار برنا کن

29

مجرد چون شدی زالایش نفس طبیعی تو

دو گوش عقلت آن گه سوی شعر و حکمت ما کن

30

سنایی را به طبع اندر چو زینسان شعرها بینی

بدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 147

اگلی نظم

رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن

این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 149

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن

ز مطلب هر چه گم کردد درین آیینه پیدا کن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2488

به سعی بی‌نشانی آنسوی امکان رهی واکن

پر افشانست همت آشیان در چشم عنقاکن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2489

دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن

سرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6218

شب عیدست ساقی باده روشن مهیا کن

تماشای مه نو را ز جام زر دو بالا کن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6219

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور