صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 148 - موعظه در وصول به عالم لاهوت

قصیدهٔ شمارهٔ 148 - موعظه در وصول به عالم لاهوت

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: اکن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن

به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن

22

ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی

به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن

33

مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا

چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن

44

ز موسی رهروی آموز اگر خواهی به دیدن ره

گذرگه برفراز کوه و گه بر قعر دریا کن

55

چو زین سودای جسمانی برون آیی تو آنگاهی

به راه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن

66

ره وحدانیت چون کرد روشن دیدهٔ عقلت

به نقش مهر هستیهای حسی صورت لاکن

77

سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد

چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن

88

سلیمان‌وار دیوان را مطیع امر خود گردان

نشین بر تخت بلقیسی و چتر از پر عنقا کن

99

چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرا بر

پس آن گه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن

1010

مسیحاوار دعوی تو ننیوشند اگر خواهی

یقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن

1111

ملاقا چون کنی با عقل زیر پردهٔ حسی

نخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن

1212

چو عیسی گر همی خواهی که مانی زنده جاویدان

ز احیائت بساز اموات و از اموات احیا کن

1313

امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتا

دل از اندیشهٔ اوباش جسمانیت یکتا کن

1414

به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندر

چو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد ماوا کن

1515

ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانی

ز شیطان دور شو آن گه امید وصل حورا کن

1616

ز اول داد خلق از خود بده آن گه ز مردم جوی

به فر اوج اسکندر شو آن گه قصد دارا کن

1717

چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر

به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن

1818

تو چون زین دامگاه دیو دوری جویی از دیوان

به جمله بگسل آن گه روی سوی چرخ اعلا کن

1919

اگر خواهی که در وحدت روانت پادشا گردد

سرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن

2020

تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد

برانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن

2121

گر از جانان خبر داری تو جان را زیر پای آور

ور از نفس آگهی داری حدیث از نفس رعنا کن

2222

جمال چهرهٔ جانان اگر خواهی که بینی تو

دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن

2323

هوای دوست گر خواهی شراب شوق جانان خور

وصال یار اگر خواهی طواف جای بطحا کن

2424

ببینی بی‌نقاب آن گه جمال چهرهٔ قرآن

چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن

2525

چو چشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدی

زبان ذکر بگشادی بیان هر معما کن

2626

چو مجنون دل پر از خار فراق چشم لیلی‌دار

چو وامق جان پر از نقش و نگار روی عذرا کن

2727

میان کمزنان کمزن چو نرد عاشقان بازی

به درد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن

2828

ز رنج نفس و ضعف تن اگر فرتوت گشتستی

به شوق دوست جانت را زلیخاوار برنا کن

2929

مجرد چون شدی زالایش نفس طبیعی تو

دو گوش عقلت آن گه سوی شعر و حکمت ما کن

3030

سنایی را به طبع اندر چو زینسان شعرها بینی

بدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 147

اگلی نظم

رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن

این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 149

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن

ز مطلب هر چه گم کردد درین آیینه پیدا کن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2488

به سعی بی‌نشانی آنسوی امکان رهی واکن

پر افشانست همت آشیان در چشم عنقاکن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2489

دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن

سرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6218

شب عیدست ساقی باده روشن مهیا کن

تماشای مه نو را ز جام زر دو بالا کن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6219

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور