صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 20 - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی

قصیدهٔ شمارهٔ 20 - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: راتشواب

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب

شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب

22

کرشمه‌ای گر ازو بیند آب و آتش هیچ

شود ز چشمش بی‌شک معبهر آتش و آب

33

ز سیم و شکر روی و لب آن کند با من

نکردهرگز بر سیم و شکر آتش و آب

44

لب و دو عارض با آب و نارش آخر برد

ز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب

55

ز آه من نشگفت وز چهرش ار گیرد

سپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب

66

میار طعنه اگر عارض و لبش جویم

از آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب

77

ز خطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشم

بسان ابر بهاری ست مضمر آتش و آب

88

بشب بخفته خوش و من ز هجر او کرده

ز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب

99

ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سرای

چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب

1010

به دل گرفت به وقتی نگار من که همی

کنند لانه و باده بدل بر آتش و آب

1111

ببین تو اینک بر لاله قطرهٔ باران

اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب

1212

بطبع شادی زاید ز زاده‌ای کو را

پدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب

1313

ز برق و باد به بینی بر آسمان و زمین

حسام‌وار شدست وز ره در آتش و آب

1414

پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمین

برآورید تماثیل آزر آتش و آب

1515

مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفت

اگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب

1616

چو طبع سید گردد چمن به زینت و فر

چو عدل سید گردد برابر آتش و آب

1717

سر محامد سید محمد آنکه شدست

بلند همت و نظمش به گوهر آتش و آب

1818

مهی که گر فکند یک نظر به لطف و به خشم

شود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب

1919

به نور رایش گشته منور انجم و چرخ

به ذات عونش گشته معمر آتش و آب

2020

به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار

به نزد حشمت و حلمش مستر آتش و آب

2121

مسخر خضر ار گشت باد و آب و زمین

مثال امر ورا شد مسخر آتش و آب

2222

به حلم و خشمش کردند وصف از آن معنی

مهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب

2323

زند به امرش اگر هیچ خواهد از خورشید

به حد باختر و حد خاور آتش و آب

2424

گر آب و آتش اندر خلاف او کوشند

ز باد و خاک بینند کیفر آتش و آب

2525

به حکم نافذ نشگفت اگر برون آرد

ز چوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب

2626

ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسی

شود ز فرش بی‌باد جانور آتش و آب

2727

زهی ز مایهٔ رایت منور انجم و چرخ

زهی ز سایهٔ تیغت مظفر آتش و آب

2828

گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخ

بدی به چرخ برین قطب و محور آتش و آب

2929

شمال جودت بر آب و آتش ار نوزید

چرابه گونه چو سیمست و چون زر آتش و آب

3030

ز باس و سعی تو بدست ورنه بی‌سببی

بطبع خشک چرا آمد و تر آتش و آب

3131

به صدر دولت بایسته‌ای واندر خور

چنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب

3232

به طبع خویش نبینند هیچ اگر خواهی

به قدر و قد تو پستی وو نظر آتش و آب

3333

سموم خشم تو گر برزند به ابر و زمین

نسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب

3434

شو ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیم

شود ز خلق تو چون مشک و عنبر آتش و آب

3535

شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمین

رود به امر تو از بحر و اخگر آتش و آب

3636

اگر نه بیم و امیدت بدی به بحر و هوا

وگر نه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب

3737

برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی

ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب

3838

به هفت کشور خشمت رسید و نظم آری

جدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب

3939

ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدند

چو باد و خاک کثیف و مدور آتش و آب

4040

معاقبست حسودت به دو مکان به دو چیز

به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب

4141

میان طبع تو و طبع حاسدت در نظم

کفایت‌ست در آن شعر داور آتش و آب

4242

که چون در آید در طبع تو شود بی‌شک

بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب

4343

به زیر فکرت و کلک تو خاست بر در نظم

ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب

4444

چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراه

ببوسد ار چه بود کلک و دفتر آتش و آب

4545

اگر ندارد نسبت به خامهٔ تو چراست

به نزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب

4646

شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلک

شد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب

4747

جهان بگیر به آن باد پای خاک نهاد

که هست با تک او کند و مضطر آتش و آب

4848

گه مسیر بود بر نهاد چرمهٔ تو

به نزد عقل مصور شود گر آتش و آب

4949

به پست و بالا چون آب و آتشست مگر

شدست از پی تو اسب پیکر آتش و آب

5050

به سان صرصر لیکن به گاه تابش و خوی

که دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب

5151

جهان ندید مگر چرمهٔ ترا در تک

به هیچ مستقری سایه‌گستر آتش و آب

5252

زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکان

برای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب

5353

بخواه از آنکه چو خوردی چو طبع خود بندد

دماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب

5454

بصوفت آب و بطبع آتش و ندیده جهان

مگر به جام توچون دو برادر آتش و آب

5555

تو روی شادی افروز و آب غم بر از آن

هنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب

5656

که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشم

ز جور چرخ چو دماغ و سمندر آتش و آب

5757

در آب و آتش بی‌حد چرا شوم غرقه

چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب

5858

ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک

چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب

5959

برید فکرت کلک تو خواست بر در نظم

ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب

6060

ولیک از آتش و آبست دیده و دل من

چو در ثنای تو کردم مکرر آتش و آب

6161

همیشه تا به زمینست و چرخ گنج و نجوم

همیشه تا به سعیرست و کوثر آتش و آب

6262

سخاو لطف ترا بنده باد ابر و هوا

سنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب

6363

مباد قاعدهٔ دولت تو زیر و زبر

همیشه تا که بود زیر و ازبر آتش و آب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب

وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 19

اگلی نظم

مرد هشیار در این عهد کم است

ور کسی هست بدین متهم است

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 21 - در مذمت اهل روزگار

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور